X
تبلیغات
گله های شب فراق - نامه ای به استاد

نامه ای به استاد

نظر بدهيد
 

 دکتر شریعتی و من

این روزها بازار نامه نوشتن به اساتید داغه داغه
یکی توی برگه امتحانی به استادش نامه می نویسه یکی که خیلی زحمت کشیده و شماره موبایل استاد رو گیر آورده نامه اش رو بصورت اس . ام . اس واسه استادش می فرسته و یکی هم نامه رو با مخلفات می گذاره توی پاکت نامه و در خونه به استاد تحویل می ده . البته سوء تفاهم نشه هنوز هم هستند اساتیدی که شرافت استادی رو حفظ کردند .
اما نامه ای که من می خوام به استادم بنویسم با تمام این نامه ها متفاوته .
چون این نامه نه برای گرفتن نمره پاسی و نه واسه جلوگیری از حذف درس چون استاد من دیگه زنده نیست گرچه شاید بشه به عنوان زنده ترین استاد تاریخ ایران ازش نام برد .
باز هم در آستانه 29 خرداد قرار داریم و یک سال به سالهایی که شریعتی در بین ما نیست اضافه میشه . کسی که تا زمانی که زنده بود مظلوم واقع شد و از طرف جریان مرتجع دینی و هم از طرف جریان روشنفکری مورد اتهام قرار گرفت .
اما بالاخره کسی نتونست ثابت کنه که  علی شریعتی ، علی اللهی بود یا مروج سنی گری . چون هیچ کدوم نبود . بالاخره کسی نتونست با جرأت بگه شریعتی موافق دموکراسی بود یا مخالفش حتی اشخاصی مثل دکتر صادق زیبا کلام هم که سعی کردند شریعتی رو مخالف دموکراسی نشون بدن نتونستند حداقل خودشون رو کاملاً قانع کنند . هرچند خیلی ها می دونند که دکتر زیبا کلام چرا توی سمینار بزرگداشت شریعتی در دانشگاه مشهد با لحنی منتقدانه نسبت به شریعتی سخن گفت و او را به مخالفت با دموکراسی محکوم کرد و بعد هم کتابی در این باره نوشت . به عقیده من این رفتار برگرفته از شخصیت دکتر زیبا کلام بوده که همیشه دوستدار این هستند که نظری بر خلاف نظر سایرین داشته باشند و هم اینکه این روزها چه هم مسیر شریعتی باشی چه در مقابلش مورد توجه قرار می گیری .
درباره شریعتی نوشتن و از چنین انسان بزرگی صحبت کردن کار بسیار سخت و دشواریست اما قصدم این نیست که به تحلیل و یا تفسیر گفته ها یا نوشته های ایشون بپردازم که خیلی ها این مسیر رو رفتند ، بلکه این متن بیشتر حرف دل یه شاگرد کوچک به یک استاد بزرگه .
استادی که در نبودش میبینیم خیلی دوست داشتنی و عزیز شده . هم برای جریان روشنفکری و هم برای جریان دینی . علتش خیلی دور از ذهن نیست خوب وقتی کسی نباشه که نوشته ها و گفته های خودش رو تفسیر کنه دیگران به هر شکلی که بخوان تفاسیر و تعاریف خودشون رو از گفته ها و نوشته های او به خورد مردم می دن . کما اینکه در نمایشگاه کتاب نویسنده های زیادی رو می تونستید پیدا کنید که درباره شریعتی و افکارش نوشته بودند . تقریباً هر دو غرفه در میون فرق نمی کرد چه انتشاراتی باشه ، یه کتاب راجع به شریعتی داشت . خودمونی تر بخوام بگم این میشه (( یه دگراندیش خوب ، یه دگراندیش مرده است )) .
همیشه بهترین و کم هزینه ترین راه برای خراب کردن آدم های بزرگ استفاده از خودشون در برابر خودشون بوده و هست . حالا هم می بینیم که چطور شریعتی امروز در برابر شریعتی دیروز قرار گرفته و مسیری کاملاً متفاوت از مسیر اون رو دنبال می کنه .
دیگه تقیه به معنی تقیه ای که علی شریعتی در حسینه ارشاد فریاد می زد نیست و شده همون (( حق نشاید گفت مگر زیر لحاف )) . دیگه شفاعت همون شفاعتی که شریعتی حتی به خاک هم نسبت می داد نیست و از این دست زیاده و گفتنش هم اگر نمک بر زخم نباشه ، مرهمی بر هیچ زخمی نیست .
به تو نامه می نویسم ای استاد که بزرگترین معلم زندگیم بودی . که تو را با هبوطت شناختم همان هنگامی که در حال هبوط بودم . نه نوشته تو را عامل هبوط خویش می دانم و نه هبوط خویش را سببی برای لذت بردن و فهم نوشته ات ، که زیبایی های بی حد کویرییاتت بر هیچ کس پوشیده نیست . و هیچ جدایی هم بین این دو حس نمی کنم که همزمانی این دو با هم مبارک ترین اتفاق زندگیم بود .
از تو با تو سخن می گویم از آن رو که تنها تو را مخاطب این نامه می دانم و شاید عده ای از همدردانم ، که هرکس شریعتی خویش را دارد و در این داشتن هر کس مدعی که تو را بیشتر و بهتر از دیگران دریافته است .
دیدن علی شریعتی ساختگی امروز در مقابل تو بسیار غم انگیز و دردناک است . طرفداران شریعتی امروز نیز صفی در برابر صف مجاهدین و طرفداران دیروزت بنظر می رسند . طرفدارانی که در محافل و تجمعاتشان به دنبال یافتن زیبا ترین جمله تو هستند و درباره تأثیر گذارترین کتابت از هم نظر سنجی می کنند . بدنبال این هستند که بدانند اگر امروز زنده بودی چه می کردی . با جرأت به این دسته مدعیان می گویم اگر شریعتی امروز زنده بود یقیناً کاری که شما می کنید را نمی کرد و از دیدن رفتار شما روزی هزار بار آرزوی مرگ می کرد .
متأسفم که از جملات رک و بی پروایی استفاده می کنم اما برای بیان حقیقت واژه مناسب تری نیافتم که برای بیان بدی ها کلمات زیبا نا کارآمدند . علی شریعتی را هم در عزا سر می برند هم در عروسی .
همه جملاتشان را با جملات تو تزئین می کنند و بادی به غبغب می اندازند که ما هم از پیشتازان روشنفکری هستیم . عکس تو را به دیوارها زده اند در مقابل چشمان عکست که بیدار ترین و حقیقت بین ترین چشمها را می ماند به هر کاری دست می زنند .
افکاری کاملاً متفاوت و گاه متناقض با افکارت را با سخنانت اثبات می کنند . عثمان وار زندگی می کنند و از ابوذر دم می زنند .
دیگر کسی بیاد نمی آورد معلم چه می گفت .
معلم می گفت : ایمان اعجاز می کند . ایمان به انسانی عادی ، قدرتی ماورایی ، ملکوتی و خدایی می بخشد .
مرتجع می گفت : آری ، یعنی تسلیم و پذیرش ظلم ، فاجعه ، جنایت .
معلم می گفت : این صبر زرد است ، صبر زرد نام زهری است که اسهال می آورد و ماده ایست که برای رنگ کردن بکار می رود ، آن هم رنگ زرد ، این صبر زرد است .  صبر اسلام صبر سرخ است . صبر اسلام صبر سرخ شکلی از شهادت است ، که یک زنده ای بتواند شهید باشد .
دیگر کسی تعریفت از شهادت را بخاطر ندارد چون نخواستند کسی بخاطر بیاورد .
معلم می گفت : شهادت در اسلام ، خود یک اصل است .یک حکم است . مستقل ، در کنار جهاد . هنگامی که جبه حق ، خلع سلاح شده است ، هنگامی که دشمن سلطه مطلق یافته است ، حق پرستان بی دفاع مانده اند ، انسانهای تنها و مسلمان ،نمی توانند تسلیم شوند - چه اسلام تنها تسلیم در برابر خداوند است - و نمی توانند بجنگند ، زیرا سلاح ندارند . راه سومی را بر می گزینند و آن : مرگ را همچون سلاحی بدست گرفتن و بر سر خصم کوفتن . این فلسفه شهادت است . شهادت آشکار کردن حقایقیست که پنهان می کنند و پوشیده و انکار و شهید با مرگ خویش ، پرده این فریب را بر چهره دژخیم می درد که شهادت دعوتی است به همه نسلها در همه عصرها که اگر می توانی بمیران : (( جهاد )) و اگر نمیتوانی ، بمیر : (( شهادت )) شهید با مرگ خویش رسالتی را انجام می دهد که مجاهد با میراندن دشمن و شهادت رسالت حق پرستان در عصر نتوانستن ها است .
امروز دیگر دختران وظیفه زینب بودن خویش را فراموش کرده اند و پسران یزید بودن را بر حسین بودن ترجیح داده اند .
دیگر کسی صدای سوتکی که کوزه گر (شاید پوران شریعت رضوی و خانواده عزیزت ) از خاک گلویت ساخت را نمی شنود و صدای سوت از سوتک فرمانده پادگان و چکمه سربازان در گوش ها پیچیده .
دیگر شاگردانی چون حسن و محبوبه نخواهی داشت که پس از شهادتشان تنها ماندی و شاهد همه ادعا هایت را از دست دادی هرچند دیگر شرمگین بودن نیستی و این شرمگینی بر دوش من سنگینی می کند و برای این بودن خویش سوگوارم .
که دیگر انسانیتی در خود حس نمی کنم ، چه به گفته تو : انسان ماندن سخت دشوار است و هر روز جهادی باید تا انسان ماند و هر روز جهادی نمی توان .
جملاتت را یاد آوری می کنم و بجای آنکه مرهمی بر زخمهایم باشند ، سر از این زخمهای کهنه بر می دارند .
احساس می کنم حرفهای من هم مرهمی بر زخمهای تو نیست که تیری بر قلب بزرگ توست . قلبی که برای اسلام و ایران می تپید و نام و نانی از هیچکدام طلب نمی کرد .
اگر دیروز از اسلام در مقابل مارکسیست دفاع می کردی امروز کار بسیار دشوار تری بر دوش شاگردان توست که امروز باید از اسلام در برابر اسلام دفاع کرد . اگر دیروز از ایران در برابر بیگانه دفاع می کردی امروز ایران را باید از دست ایرانی در امان نگاه داشت .
کاش بجای تو افکارت را کنکاش می کردند و آنها را دنبال می کردند و خود به نتیجه ای درخور حال و روز خود می رسیدند .
در سالگرد رسیدن تو به آرزوی دیرینه ات جشن بر پا خواهم کرد . که تمام عمر خود را صرف انجام وظیفه زینبی خویش کردی و اکنون در کنار زینب (س) آرمیده ای .
از تو سپاسگذارم که اندیشیدن را به من آموختی نه اندیشه را .



نوشته شده توسط حبیب, در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385, بازدید : مرتبه

مکث تمپ

قالب هاي رايگان وبلاگ

قالب هاي بلاگفا

قالب هاي ميهن بلاگ

قالب هاي پرشين بلاگ

قالب هاي بلاگ اسکاي

قالب هاي ديتالايف

پوسته هاي وردپرس