بر كدامين گونه ای حسین ؟ که بر هرگونه ای در تو می نگرم ، نظر خويش را كوتاه و به خطا مي يابم .
بر كدامين گونه اي حسين كه تمامي آداب را در هم مي شكني ؟
بر كدامين گونه اي حسين كه زمان نيز در برابر تو شكست خورده ؟
در ميان صحرايي و اثري از گرد و غبار بر تو نمي توان يافت . تازه تازه اي .
بر كدامين گونه اي كه فاتحان نبرد آنانند كه مي كشند و تو فاتح تمامي نبردهاي تاريخي كه كشته شده اي .
بر كدامين گونه اي حسين كه فرياد مي كشي و فريادت قرن ها را در گذر است ؟ ياري كننده اي كه تو در طلب آن هستي كيست و به چه كار مي خواني اش كه تمام تاريخ بشريت را عاشورا كرده ؟
گويي فرياد ياري طلبي خداست كه از دهان مبارك تو به گوش خلق مي رسد . يا لسان الله
تو بر كدامين گونه اي كه جاودانگي ات را نه از پياله اي آب حيات كه از تشنگي در كنار دريا داري .
تو كه خون و زبان و قرباني خدایی ، تو را مي خوانم كه خدا گونه اي حسين .
اين كدامين بُعد است كه تو در آن از رگ گردن به من نزديك تري و من از تو دورترين ذراتم ؟
ما انگار توپ بسکتبال خدا شده ایم .
بر زمین می زند و ما به هر جان کندنی بالا می آییم و دوباره بر زمین می کوباندمان تا شاید در حلقه شیطان بیاندازدمان و در آمدنمان از حلقه را تماشا کند و امتیازی دیگر بگیرد و لذت ببرد از بازگشتمان و توپی که امتیاز آور است .
ای امان از پرتاب های ۳ امتیازی ...
تا که مست از شرر جام و صُراحی بودم
همچو نمام پي نقل گواهي بودم
آنچه گفتم نه ز دانايي اين نادان بود
فالگوش حرم عرش الهي بودم
پ . ن : خدا پشت و پناهتون باشه .
از تمام دوستانی که در این مدت همراهی کردند ، حتي اونايي كه نظراتشون بدجوري روي مخ مي رفت ، تشكر مي كنم .
شاد باشيد
در پناه خدا
شیطان از هر راهی برای پیروزی استفاده می کند و خدا همچنان به فکر رعایت قواعد مبارزه سالم و جوانمردانه است .
دگر ابری ز رحمت می ، نبارد
عجب کین قصه را چون می نگارد
به راه راست می خواند ، پس آنگه
بسی شیطان ، در این ره می گمارد
سينه ام داغ است و دل در آتش دوزخ شده
جان چو بيجان لاشه اي در گوشه مسلخ شده
عقل در راه نجات اين دو صيد بي نوا
خويش سرگردان ميان عالم برزخ شده
ای که از روز ازل قرعه فالم بودی
در همه حال و هوا فکر و خیالم بودی
سوختم در ره عشقت ، به کجا در نظری ؟
ذره ای کاش تو هم فکر زوالم بودی
قیل و قال قلمم قافیه را حیران کرد
قافیه تنگ چو آمد ، قلمم عصیان کرد
فارغ از بیت و غزل جمله خود را بنوشت
همه آن بیت و غزل های مرا ویران کرد
(( اشک در چشمانم حلقه زد و هرآنچه پیش رویم بود ، غرق در آب شد ))
صراط ما صراط مستقیم است
شراب ما از آن آب حمیم است
اگر فتوا بخواندی کین حرام است
بدان فتوا ، ز شیطان رجیم است
چو ساقي آن خم مي را گشاده
سر ما را ز مي ، بر باد داده
نخورديم از مي و از مستي او
دگر تابي به پيمودن نمانده
هر شبکه ای از سیما رو برای دیدن که انتخاب می کنم داره صحنه های از آزاد سازی خرمشهر رو نشون میده .
تمام تصویر ها قدیمی و کهنه .
اما شهر زنده است .
ولی فکر می کنید امروز میشه خرمشهر رو یه شهر زنده دونست ؟
شهری که هر سال مردمش دلشوره این رو دارن که آیا امسال هم 20% معافیت گمرکی اونم واسه چند قلم کالا تمدید میشه یا نه .
که اونم هر سال کلی خون به دلشون می کنن تا یه دری به تخته بخوره و وکلای مجلس یادشون بیفته که یه شهر بندری محروم به اسم خرمشهر هم توی نقشه هست که یه روز کلی خون ریخته شد تا هر وجبش رو پس بگیریم .
خرمشهر را خدا آزاد کرد اما چه کسی می خواد بندر آزادش کنه ؟ شاید باز هم خود خدا چون این مردم تنها خدا را دارند .
مردم خرمشهر خدا یار و یاورتان که سنگ تمام گذاشتید .
ساقی از آن روست به ساقی روا
زانکه ندارد اثرش مدعا
لیک به میخانه چو پایت نهی
او بدهد قدر تو اندازه را
خطا آنگه که جز روی تو بینُم
که هر چه بینم از سوی تو بینُم
خداوندا میان آتش قعر جهنم
چو موسی آتش کوی تو بینُم
اندر آن روز ازل ما عده ای تنها بُدیم
زانکه ما پیمان عبد و بندگی را لا بُدیم
می گریست از بهر ما زانکه بدانست عاشقی
در دَمَش مست از شراب شربت لیلا بُدیم
آرزویم ، آروزی وصل دوست
این جدا از دیدن رخسار اوست
آروز کین بار اَر لطفی کند
گم نگردد پا ، از آنچه در سبوست
سختی سنگ زمین را ، مِی دوا گردید و بس
چاره قلب غمین را ، مِی دوا گردید و بس
مست در باغی ، به بیدی خم ، چنین بنوشته بود
قامت سرو ثمین را ، مِی دوا گردید و بس
من در کران دریا
بر ساحلی نشسته
اندیشه ام که این موج
با رقص دل فریبش
امید بر چه بسته ؟
آواز او چه گوید ؟
این دست خیس دریا
در ماسه های ساحل
دست که را بجوید ؟
فریادی از غریقی
ناگه مرا برآشفت
که ای بر کران نشسته
این موج نرم و زیبا
چشم طمع به جان
بنشسته ای ببسته
داني که اگر ليلا ، نيکش نگري ليلا است ؟
بيچاره دل مجنون ، گر عاشق اين ليلا است
ليلا نکنم رسوا ، کان شب به طرب مي گفت
حسرت به دل مجنون از گفتن لا پيداست
دیدم که دَد و دیو چو دستار ببستند
بر جایگه کوروش و جمشید نشستند
جامی که در آن عکس رُخ یار عیان بود
فتوا به حرامش بزدند و بشکستند
یا رب مپسند آنچه به نام تو بکردند
کینان کمر همت قتل تو ببستند
می گفت یکی این سخن تلخ به چاهی
کین بی صفتان قول تو بر نیزه پرستند
بیداری شب ها قابل تحمل تر شده .
خدا را شکر که شبها هستند دیگرانی که چون من بیدارند و آواز می خوانند .
صدای زیبای جیرجیرک را تازه کشف کرده ام .
زبانش را نمی شناسم اما حرفش را می فهمم .
قناریِ شبها شاید اگر صدایت گوشها را آنچنان که دوست دارند ، نوازش می داد تو را نیز در قفس می کردند تا برایشان بخوانی .
درکنار انسانهایی اینچنین ، با آزادی خواندن کار بزرگی است .
ذره ای از سرود آزادانه ی شبانه ات را با صدای بلبلی در قفس که حنجره اش را به ذره ای دانه فروخته ، عوض نخواهم کرد .
بخوان که سکوت شبها با آواز تو دلنشین تر شده .
خواست این دل که کند حمد و ثنایت ، که نشد
گشت این دل پی قاضی که بَرَد از تو شکایت ، که نشد
ای که نامت چو دوا باشد و ذکر تو شفاست
چشم امید دلم بود و شفایت ، که نشد
نه وفا بود که با من تو بکردی ای دوست
خواستم تا که نَهَم نام بَرَش ، جور و جفایت ، که نشد
جمع جان گشته ای و کِسوَت جانان داری
خواستم تا که کنم جان به فدایت ، که نشد
نشد اینها عجبا ، دغدغه ی حُر این بود
که کند حال دل خویش روایت ، که نشد
به سپیدی رسیده است به سر حد کمال
سختِ سخت است و چه دور است زَوال
رُخ رخشنده او به ز رخ قرص قمر
چه بگویم دگر از دلبری سنگِ موال
پ .ن : شاید من و او تنها کسانی باشیم که با خواندن این دوبیتی از ته دل و به تلخی ، با تمام وجود بخندیم .
به جرأت میشه این غزل حافظ رو از شاهکارهای این شاعر دونست .هرچند دراغلب شعرهای حافظ دوگانگی و گاهی چندگانگی معنایی وجود داره و در پاره ای اوقات هم معنی ظاهری با معنی باتنی ابیات معانی کاملاً متفاوتی داره .
اما در این غزل حافظ استفاده از کلماتی که ظاهر مشابهی دارند رو در معانی مختلف به گونه ای مورد استفاده قرار داده که هر دوگونه معنی را به هر یک از کلمات مشابه می توان نسبت داد و معنی متفاوتی از هر بیت به دست آورد .
دو بیت از این شعر بدجوری فکرم رو به خودش مشغول کرده .
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبير درمانند درمانند
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند
از اونجایی که فکر می کنم حضرت حافظ از یک قافیه برای دو بیت استفاده نمی کنه ، شیوه ی قرائت این دو بیت به شکلی که رواج پیدا کرده واسم قابل قبول نیست .
می خواستم از دوستان خواهش کنم نظراتشون رو راجعبه نحوه ی قرائت این دو بیت بیان کنن ، شاید نتایج خوبی حاصل بشه .
ان شاءالله
گوش او ناشنوا نیست همین دانم و بس
چاره ام جز به دعا نیست ، همین دانم و بس
موسی اَر نیل شکافد همه از لطف خداست
چاره از دست و عصا نیست ، همین دانم و بس
رسم عاشق کشی از روز ازل بود به ره
داد از این فعل غم ما و شما نیست ، همین دانم و بس
این حلاوت به ره عشق نه از مهر و وفاست
شهد عشقش بجز از جور و جفا نیست ، همین دانم و بس
بسته دستار به سر ، آنکه به تقوا شده پیر
پیر میخانه ما را خبر از شال و عبا نیست ، همین دانم و بس
جام پُر کن ز می و سجده مستی بگذار
که در آئین خرابات دگر وقت قضا نیست ، همین دانم و بس
چون که سالک بنهادست در این راه قدم
دگرش فرصت اندیشه در این خوف و رجا نیست ، همین دانم و بس
کیمیا ، دُرد بجامانده به پیمانه اوست
مِس ما را طلب سیم و طلا نیست ، همین دانم و بس
در کتاب غزل حافظ شیراز همین یک کم بود
شعر حُر جز غم دوری ز خدا نیست ، همین دانم و بس
پ . ن : سروده شده توسط دوست عزیزم حُر
آن اسیر خسته از زندان این دنیا منم
آمده دیگر ز دستش ، نیمه جانم بر لبم
می شمارم روزهای زندگی تا بل بکاهد یار من
یا که بیند حالم و داند که چون جان می کنم
لیک رحم یار من بر بندگانش می رود
نیست بهر چون منی ، کز عشق او دم می زنم
گر چو دیگر ، بنده بودم ، حال امروزم نبود
اشک را پایان رسید و نیست پایان غمم
من ز مستی بر زبان آرم ، که ساقی بیشتر
او به حالم آگه است و ، مست تر می خواهدم
جان بگوید جرعه ای دیگر ندارم من توان
عشق ساقی بر دل و جامی دگر طی می کنم
این غزل ها از برایم مشکلی دیگر شده
بیت ها را بر گدازان آتش دل می دمم
در زمانی بی زمان
در مکانی لا مکان
بر لبانم ساغری
ساغری ازشوکران
آمد این ساغر پدید
از ورای بی کران
گویدم بالا بکش
گویمش یا لَلامان
پرسد این احوال چیست ؟
پس چه شد داد و فغان ؟
گویمش ترسی به دل
از عذاب مجرمان
گوید آن بخشودنیست
بر تمامی آدمان
..........
گویمش شرم حضور
حُب و خوف توأمان
كاش جز آب حيات ، آب مرگي مي بود
خشك بودن لبم آنگاه ، چه ننگي مي بود
كاش گر راه وصالت گذر از زندگي است
تو بديدي كه مرا نام به سنگي مي بود
باز هم بی خوابی و افسون حزن انگیز ماه
باز هم خوابی که شد در بسترم بر من تباه
کودکی کز ظلمت شبها پناهش روز بود
گشته خواب نیمه شب بر چشم او اینک گناه
شاعران در اندرونم می سرایند و خوشند
بر لبم می آید از اشعارشان ، بیتی و آه
آنچنان ساقی بدادستم که دیگر هوش نیست
چون برون آیم ز چاله ، افتم از مستی به چاه
شرح حالم را چه خوش گفت آن به دردم مبتلا
چون سفیدم خوانده اند ، گردیده بخت من سیاه
پ .ن : بیت آخر شعر اشاره به مصرعی داره که رضا محسنی عزیز گفته بود ( ما را سپید خواندند ، زین رو سیاه بختیم )
بیشتر آدم های مسنی که دیدم با رادیو انس عجیبی دارن .
مادر بزرگ هم جزئی از همین آدم هاست .
وقتی تلویزیون میبینه اگه صبح باشه می فهمم داره برنامه ی خانواده و از اینجور برنامه ها میبینه که یا صحبتهای یه دکتره یا یه روحانی .
اخبار ظهر که واجبه بعدش هم اخبار بعد از ظهر واسه اینکه ببینه موقع اذان صبح فردا کِیه .
وقتی مجری اخبار استانی زمان اذان صبح فردا رو میگه میشه توی چشمهاش راحت شدن خیالش رو دید . انگار تمام سهمش رو از اون روز خدا گرفته باشه .
یه روز صبح بهم گفت باطری رادیوم تمام شده ، برو واسم باطری بگیر .
باطری رادیوش زودتر از همیشه تمام میشه . آخه چند وقتیه از ترس اینکه موقع اذان صبح خواب نمونه از چهار ، پنج ساعت قبل از اذان روشنش می کنه .
قبل ترا می تونست به موقع بیدار بشه . فکر کنم تازگی ها ، چند قلم دیگه به قرصهاش اضافه شده .
..............
از اونجایی که اگه همون موقع نمی رفتم هر پنج دقیقه یکبار بهم گوشزد می کرد ، سریع رفتم و واسش خریدم .
خوب از اونجایی که عوض کردن باطری رادیو یه کار کاملاً مهندسی به حساب میاد ، خودم رادیو رو ازش گرفتم تا واسش عوضشون کنم .
باطری های کهنه رو درآوردم و باطری های جدیدی که حالا مادربزرگ داشت مارک روی جفت دومش رو برانداز می کرد ، گذاشتم توی رادیو .
آخر سر هم واسه اینکه نشون بدم پروژه با موفقیت کامل انجام شده ، رادیو رو روشن کردم .
ای ساروان آهسته ران ، کارام جانم می رود
آن دل که با خود داشتم ، با دلستانم می رود
....
...
.
پارازیت خاص صدای رادیو رو داشت اما خدائیش از یه موزیک ۱۲۸kb/p خیلی بیشتر چسبید .
حالا نمی دونم واسه حال و هوای من بود یا اینکه خیلی وقت بود رادیو گوش نکرده بودم .
شاید هم واسه اون باطری های نو بود .
یا ، دعای خیر مادربزرگ .
مگر از یاد بِبُردی تو شعار سَرِ بر دارِ مرا ؟
یا نبینی مگر این دیده ی خونبار مرا ؟
از دل من نکند بی خبری ؟
ناشنیدی مگر آن آه شرربار مرا ؟
روی گردان ز چه گشتی ز من اِی قبله ی من ؟
مَر ندانی همه ی کرده و انگار مرا ؟
من نه عاری ز گناهم ، که تو خود خوانده ایَم
وعده دادی که ببخشی همه ی قوم خطاکار مرا
بار بر اُشتُر تَن ، وین ره منزلگه دوست
تا توان داده ایَش ، می کِشد او بار مرا
اُشتران راه ندانند و به هم می نگرند
گنهی نیست ، بخوان قافله سالار مرا
گر به دست دل من بود که چون پیماید
نَقل عشاق بشد ،،، ...
پای پُر از خار مرا
ما را نباشد این روا
با ما چه کردی بی وفا
یک روز ایمن می دهی
روز دگر قولی سوا
اینگونه در عهدت نبود
روزی که بستیم ای اخا
زخم دلم محرم شدی
ای مرهم زخم شفا
من مهره ای در صفحه ات
بازی کن ای پیک صبا
از مهره ی بازی ندید
کس تا به امروزش جفا
اما نشانم روبرو
با آنچه می آید مرا
ما را نباشد این روا
کاید بسرمان از قفا

با تشکر از رضا محسنی عزیز بابت عکسی که گرفته
شیعیان ، امروز ما از اهل کوفه بدتریم
وای بر ما ، اینچنین گر پیروان حیدریم
کوفیان خواندند اگر پور علی را سوی خویش
روز و شب در نُدبه کی مولا بیا بی سروریم
باز هم قصه همان تکرار تاریخ است و بس
چونکه آید روبرویش با سپاه و لشکریم
تا سیه پوشیمان بهر سر از تن جداست
هیچ حاصلمان نگردد زانکه اصحاب سریم
کودکان را می دَرند و می فروشند و هنوز
ما به دنبال یکی گهواره بی اصغریم
نوجوانانی دگر کو تا در رکاب چون حسین ؟
تا به کی بر سر زنان بر گرد نعش اکبریم ؟
سالها بالای مَنبر مَقتلش را خوانده اند
ای دریغا سالها ما حامیان منبریم
بانگ هَل مِن ناصرش آغاز هر روز خداست
صوت دَمام است و سِنج و بانگ او را ما کَریم
حاجیان ، هیهات از ذلت ز حج واجب تر است
آنکه خواند این نکته را نعش شریفش بی سر است
سر بداد و حج به پایان برد آن شاه شهید
آنکه با سر بازگشت ، گویی که حجش ابتر است
عاشقان در پیمودن ره آداب نمی شناسند .
راه را بر صراط دل می پیمایند و قاعده ها درهم می شکنند .
حسین اسطوره عاشقیت ، حج بر گونه ای نو می گذارد . نه بر گونه ابراهیم .
حسین مناسک خود می آفریند .
خدای خویش را در عرفات طواف گذار است . صاحبخانه را میابد و نیازی به بازدیدن خانه ندارد .
حسین قربانی کردن خویش در کربلا ادا میکند و حج به پایان میرساند .
ای بدا به حال آنانکه حج حسینی را نا تمام پنداشتند .
.............
پ . ن : تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .
عاقبت خود را به دست چرخ دوران ميدهم
عاقبت دل را به دست تيغ جانان مي دهم
خسته ام از اين همه لا و پشيماني دگر
عاقبت در حسرت ديدار تو ، جان مي دهم
خود همه ای ، دگر مجو
همهمه ای دگر مجو
جام به نامت زده اند
میکده ای دگر مجو
ره چو بداده او نشان
روزنه ای دگر مجو
حکم تو داده از ازل
محکمه ای دگر مجو
خود چو به راه مانده ای
گمشده ای دگر مجو
مَر تو خدا ندیده ای ؟
معجزه ای دگر مجو
پ . ن : بعد از یه مسافرت که باعث شد مدتی از این عوالم دور باشم باز هم در خدمت دوستان هستم .
عالمي در بازيش سرگشته اند
جملگي ايمان به شک آغشته اند
اي خوشا آنان که در مستي خویش
بر لب تيغ خدا سر هِشته اند
یک شبی مستی مرا بالا گرفت
بر لبانم ذکر یا مولا گرفت
آمد از نورش مرا دستی پدید
وای و واویلا ، جواب لا گرفت
دوست دارم یه مدت ننویسم .
دوست دارم یه ذره ساکت بشم آخه صدام دیگه کم کم داشت باعث می شد گوشهام چیزی نشنون .
حالا یه ذره سکوت تا بشنوم چی میگه .
خلاصه هم فصل حج کردن هم اینکه سالگرد ( ان شاءالله ) آدم شدن من .
البته خودم هم احتمال می دم به زودی چیزی بنویسم . اما مطمئنم هم از نظر کمیت و البته کیفیت با
نوشته های قبلی متفاوته .
از اون نوشته هایی که خودم حال می کنم .
مثلاْ :
یه دسته از آدم ها هستند که چندین ساعت پای یه دفتر سفید که البته اغلب اوقات هم این دفتر سفید سالنامه چند سال قبله میشینن و شروع می کنن با خودکار صفحات این دفتر رو سیاه می کنن .
یا از امضای خودش خوشش میاد و هِی امضاء می کنه یا چند تا جمله که خوشش اومده و حفظشون کرده رو یه بار نستعلیق می نویسه و یه بار خرچنگ قورباغه و یه بار ...
یکی یه نقاشی آماده تو ذهنش داره که تا خودکار گیرش میاد هرجا که بتونه میکشه . اون نقاشی هم اغلب یه جزیره است که وسطش یه نخله و کنارش هم یه قایق تو پس زمینه غروب .
کشیدن قلبهای مختلف ( با تیر و با یه جای تَرک و .. ) هم سبک پر رونقی در این هنر ملی ماست .
اما من اهمیت هنر این قشر هنرمند رو درک نکرده بودم تا اینکه واقعاً کارم گیر کرد .
دنبال یه جا می گشتم که یه چیزی بنویسم .
صفحه سفید که می دیدم می ترسیدم بنویسم آخه می گفتم یه وقت یه روزی یه کسی می خونه ، ممکنه نفهمه چی نوشتم یا بدبرداشت کنه البته بیشتر می ترسیدم خودم اون کسی باشم که یه روز می خونمش و یا هنوز تو این حال و هوا هستم و دلم واسه خودم می سوزه یا اینکه منم همرنگ جماعت شدم و با خوندن حرف امروز بخندم و بگم اون موقع حالمون خوش نبود .
خلاصه راضی نشدم بنویسم تا اینکه یه صفحه از اون صفحاتی که توسط یه هندمند عزیز سیاه شده بود رو دیدم .
چه لحظه باشکوهی . بهترین جا واسه نوشتن .
نه کسی می تونه بعداً بخونش نه اگه بخونه میتونه بفهمه کی نوشته نه می تونه بین جملاتی که تازه نوشته شده با آثار هنری قبلی جدایی قائل بشه .
با خیال راحت بالای صفحه می نویسم : ( همیشه با منی ، می دونم ، دوستت دارم ) با خیال راحت هم پائینش یه امضاء می کنم و راحت میشم .
دست هرچی تقویم سیاه کنه درد نکنه .
حتماً شده تا حالا یه وقتی دلتون بخواد یه نفر پیشتون باشه که حرفتون رو بفهمه .
فکر کنم من دیگه هیچ وقت این آرزو زو نداشته باشم .
به این نتیجه رسیدم که آدم اگه کسی حرفش رو نفهمه خیلی راحت تره . تازه بدبختی اینجاست که ببینی طرف مقابل علاوه بر اینکه حرفت رو میفهمه بعد از هر جمله ی تو یه آه میکشه و از تو جیبش پاکت سیگارش رو در میاره و یه نخ سیگار میذاره کنج لبش و سیگار و تو رو با هم آتیش میزنه .
با دودی که از سینه ش میده بیرون بهت می فهمونه که بسه دیگه ، بسه ، میدونم چی میگی ، کشیدم ، یادم ننداز .
اون وقت نمیدونی به حال خودت گریه کنی یا به حال اون . ناچار یه نفر که داره از جلوتون رد میشه رو نشون میدی می زنی زیر خنده که : این یارو رو ببین تو این هوای بهاری چجوری با شال گردن و کلاه و ژاکت خودش رو پوشونده . بعد هم سکوت .
غافل از اینکه سکوت همه چی رو بدتر میکنه . آخه وقتی دو نفر با هم حرف میزنن به لبهای هم دیگه نگاه می کنن ولی وقتی بین دو نفر سکوت حرف میزنه اون وقته که چشمها به هم نگاه میکنن .
آخ که این از همه مزخرف تره . اینجا تو چشماش نگاه میکنی و حرفش رو می فهمی اما جرأت عمل کردن به حرف چشمهاش رو نداری .
آخه میترسی عمل کنی و اونم مطمئن بشه که چشمت حرف چشمش رو میفهمه .
اگه اینجوری بشه که دیگه تمام .
واسه همین چشمش میگه ساکت ، تو بیشتر حرف میزنی . میگه .... و تو .....
کاش پریده بودم تو آب و ......
عالمانی که به سر حُلّه و دستار کنند
چون توانند که فهم من خمّار کنند ؟
صحبت از حق و حقیقت به مزاح است شبیه
زانکه این قوم سر حق به سر دار کنند
از خوردن مي هيچ دلم سير نشد
تلخي رطب بر جگرم تير نشد
بس خمره تهي نمودم ، افسوس که هيچ
آن شربت خوش گوار شب گير نشد
لب بخندد ، دیده حاشا می کند
دل پذیرد ، عقل دعوا می کند
ذره ای آسایش ار در اندرونیمان بُوَد
از دری نو ، فتنه ای دیگر مهیا می کند
درد او را چونکه در اندیشه درمان شوم
شعله از دل می جهد در سینه غوغا می کند
اندر این جنگ و نزاع بی ثمر
باز هم لب های من حل معما می کند
خنده تلخی زند بر هر دوشان
کار هر دو اینچنین ، بیچاره ، یکجا میکند
این بار یه پست می نویسم از نوع کاملاً خاص .
یه اظهار ندامت از شعر قبلی .
یه دوست بدجوری بهم توپید و البته حرفش هم کاملاً درست بود .
شعری که در جواب پست قبلی این دوست عزیز واسم نوشته رو واستون اینجا گذاشتم .
قضاوت به عهده شما :
این چه کج فهمی در ظن و گمان است ای دوست ؟
بانگ شوریده سران بانگ اذان است ای دوست
خود بدانی که مرا داعی شوریده سری نیست
مرشد و خسرو ما پیر مغان است ای دوست
لیک خواهم که جوابی به سؤالت بدهم
گرچه آن شعر خطابش شه شوریده سران است ای دوست
آنچه امروز تو بینی نه نهان زخم کس است
خون زخم است که بر جامه عیان است ای دوست
خون دل مَر تا به کی در سینه جای ماندن است ؟
سینه ها پر گشته، از دیده روان است ای دوست
خرده بر خلق مگیر ، با همه در احسان باش
گرچه در بادیه هنگام خزان است ای دوست
بلبل ار نیک بخواند ، به لب حُر خنده است
نیک بنگر همشان جمله فغان است ای دوست
خدا را شاکرم که همچین دوستی در کنار خودم میبینم .
شاه شوریده سران داغ نهانت دادند ؟
در طلب بودی و آن بار گرانت دادند ؟
گر نهان داغ زند ، عشق نهانی خواهد
نیک بنگر ز چه سو اذن فغانت دادند ؟