تبليغاتX
گله های شب فراق


بنازم ولایتت را حسین که در شب عاشورا چهره خویش را می پوشانی تا آنان که تو را خوانده بودند و در آن شب می خواستند تو را تنها بگذارند ، با خیال آسوده به تو پشت کنند تا حتی شرمنده نگاهت نشوند .

چگونه است که ولایت اینگونه دگرگون می شود و همچنان نام تو را یدک می کشد ؟
+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 


بر كدامين گونه ای حسین ؟ که بر هرگونه ای در تو می نگرم ، نظر خويش را كوتاه و به خطا مي يابم .

بر كدامين گونه اي حسين كه تمامي آداب را در هم مي شكني ؟

بر كدامين گونه اي حسين كه زمان نيز در برابر تو شكست خورده ؟

در ميان صحرايي و اثري از گرد و غبار بر تو نمي توان يافت . تازه تازه اي .

بر كدامين گونه اي كه فاتحان نبرد آنانند كه مي كشند و تو فاتح تمامي نبردهاي تاريخي كه كشته شده اي .

بر كدامين گونه اي حسين كه فرياد مي كشي و فريادت قرن ها را در گذر است‌ ؟ ياري كننده اي كه تو در طلب آن هستي كيست و به چه كار مي خواني اش كه تمام تاريخ بشريت را عاشورا كرده ؟

گويي فرياد ياري طلبي خداست كه از دهان مبارك تو به گوش خلق مي رسد . يا لسان الله

تو بر كدامين گونه اي كه جاودانگي ات را نه از پياله اي آب حيات كه از تشنگي در كنار دريا داري .

تو كه خون و زبان و قرباني خدایی ، تو را مي خوانم كه خدا گونه اي حسين .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

اين كدامين بُعد است كه تو در آن از رگ گردن به من نزديك تري و من از تو دورترين ذراتم ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 


آخه شما دیگه چرا ؟
بلا نسبت دوستای نزدیک هستید و انتظار می رفت یه ذره بهتر به نوشته نگاه کنید .
کسی به شعر نو و ترانه سرایان متعهد و دامبول و دیمبول دردمند توهین نکرده خوشبختانه .
من فقط یه غلطی کردم پرنده کوچک خوشبختی رو با همای سعادت مقایسه کردم و منظورم این بود که این یکی دردش با یه فِنچ هم درمان میشه و اون یکی اونقدر خودش رو در بدبختی می بینه و فاصله رو تا خوشبختی اونقدر زیاد ، که برای رسیدن به خوشبختی ، همای سعادت طلب می کنه .
درکش کار زیاد سختی نبود .
من چِم شده یا شما چِطونه ؟؟!!
در اینکه در ترانه های دوستان و همکاران جیگول ویگول هم درد هست و درمان از نیرویی ماورائی طلب میشه شکی نیست به هر حال پای خدا همیشه ، همه جا وسطه .
به قولی نخود هر آشه . اما اینکه چه کسی ، کجا ، کِی و چجوری آویزونش میشه هم نکته های مهمی هستن .
یکی وقتی می خنده و داره روده بُر میشه میگه وای خدا . یکی دیگه وقتی از گریه نفسش بند میاد اسم خدا رو به زبون میاره .
یکی پای سفره که میشینه قبل از اینکه چیزی بخوره اسم خدا رو میاره و اون یکی تا شکمش ورم نکنه و سیر نشه یاد خدا نمی افته .
یکی اول کار میگه الهی به امید تو ، یکی وقتی کارش تمام شد میگه خدا کمک کرد .

البته یه عده هم هستن که در حین انجام کار دائماً به یاد خدا هستن . مدام ذکر (ohhh my god ) بر لب جاری میسازند ، باشد که خداوند در زیر فشار یاریشان کند . (( تنها با یاد خدا دل ها آرام می گیرد ))

حالا اگه می خواید بیشتر گیر بدید دیگه عواقبش به گردن خودتون .
می تونید قبلش از رضا بپرسید .

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 


آخه کسی که غزل حافظ و سعدی می خونه رو چی به خوندن شعر نو و ترانه ؟

پرنده کوچک خوشبختی کجا و همای سعادت کجا ؟؟؟؟

اونی که درد بزرگتری داره ، دنبال درمان بزرگتر می گرده .

وای که چقدر درد داره ، آی که چقدر درد داره
دَمبول و دیمبولش کن ، این ور و اونورش کن


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 


انگار خدا هم تحریممون کرده !!

یه زمانی اینجا رو زمین سفارت داشت ( پیامبران ) بعدش که یه ذره نا امید تر شد انگار کنسول گری زد ( امامان ) اما الان دیگه بجز دفتر حفظ منافع ( ..... ) از چیزی خبری نیست .
تازه چون خدا رو نمی بینن ، فعلاً قرار شده منافع پیش خودشون باشه .

به هر حال ...

ببخشید آقای حفظ منافع ما منافع نما خوایم . ویزا کجا می دن ؟


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

ما انگار توپ بسکتبال خدا شده ایم .

بر زمین می زند و ما به هر جان کندنی بالا می آییم و دوباره بر زمین می کوباندمان تا شاید در حلقه شیطان بیاندازدمان و در آمدنمان از حلقه را تماشا کند و امتیازی دیگر بگیرد و لذت ببرد از بازگشتمان و توپی که امتیاز آور است .

ای امان از پرتاب های ۳ امتیازی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

تا که مست از شرر جام و صُراحی بودم

همچو نمام پي نقل گواهي بودم

آنچه گفتم نه ز دانايي اين نادان بود

فالگوش حرم عرش الهي بودم

 

پ . ن : خدا پشت و پناهتون باشه .

            از تمام دوستانی که در این مدت همراهی کردند ، حتي اونايي كه نظراتشون بدجوري روي مخ مي رفت ، تشكر مي كنم .

شاد باشيد

در پناه خدا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

شیطان از هر راهی برای پیروزی استفاده می کند و خدا همچنان به فکر رعایت قواعد مبارزه سالم و جوانمردانه است .

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

دگر ابری ز رحمت می ، نبارد

عجب کین قصه را چون می نگارد

به راه راست می خواند ، پس آنگه

بسی شیطان ، در این ره می گمارد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

سينه ام داغ است و دل در آتش دوزخ شده

جان چو بيجان لاشه اي در گوشه مسلخ شده

عقل در راه نجات اين دو صيد بي نوا

خويش سرگردان ميان عالم برزخ شده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

ای که از روز ازل قرعه فالم بودی

در همه حال و هوا فکر و خیالم بودی

سوختم در ره عشقت ، به کجا در نظری ؟

ذره ای کاش تو هم فکر زوالم بودی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 3:35 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

قیل و قال قلمم قافیه را حیران کرد

قافیه تنگ چو آمد ، قلمم عصیان کرد

فارغ از بیت و غزل جمله خود را بنوشت

همه آن بیت و غزل های مرا ویران کرد

(( اشک در چشمانم حلقه زد و هرآنچه پیش رویم بود ، غرق در آب شد ))

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

صراط ما صراط مستقیم است

شراب ما از آن آب حمیم است

اگر فتوا بخواندی کین حرام است

بدان فتوا ، ز شیطان رجیم است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

چو ساقي آن خم مي را گشاده

سر ما را ز مي ، بر باد داده

نخورديم از مي و از مستي او

دگر تابي به پيمودن نمانده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 4:28 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

هر شبکه ای از سیما رو برای دیدن که انتخاب می کنم داره صحنه های از آزاد سازی خرمشهر رو نشون میده .
تمام تصویر ها قدیمی و کهنه .
اما شهر زنده است .
ولی فکر می کنید امروز میشه خرمشهر رو یه شهر زنده دونست ؟
شهری که هر سال مردمش دلشوره این رو دارن که آیا امسال هم 20% معافیت گمرکی اونم واسه چند قلم کالا تمدید میشه یا نه .
که اونم هر سال کلی خون به دلشون می کنن تا یه دری به تخته بخوره و وکلای مجلس یادشون بیفته که یه شهر بندری محروم به اسم خرمشهر هم توی نقشه هست که یه روز کلی خون ریخته شد تا هر وجبش رو پس بگیریم .
خرمشهر را خدا آزاد کرد اما چه کسی می خواد بندر آزادش کنه ؟ شاید باز هم خود خدا چون این مردم تنها خدا را دارند .
مردم خرمشهر خدا یار و یاورتان که سنگ تمام گذاشتید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

ساقی از آن روست به ساقی روا

زانکه ندارد اثرش مدعا

لیک به میخانه چو پایت نهی

او بدهد قدر تو اندازه را

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

خطا آنگه که جز روی تو بینُم

که هر چه بینم از سوی تو بینُم

خداوندا میان آتش قعر جهنم

چو موسی آتش کوی تو بینُم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

اندر آن روز ازل ما عده ای تنها بُدیم

زانکه ما پیمان عبد و بندگی را لا بُدیم

می گریست از بهر ما زانکه بدانست عاشقی

در دَمَش مست از شراب شربت لیلا بُدیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

آرزویم ، آروزی وصل دوست

این جدا از دیدن رخسار اوست

آروز کین بار اَر لطفی کند

گم نگردد پا ، از آنچه در سبوست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

سختی سنگ زمین را ، مِی دوا گردید و بس

چاره قلب غمین را ، مِی دوا گردید و بس

مست در باغی ، به بیدی خم ، چنین بنوشته بود

قامت سرو ثمین را ، مِی دوا گردید و بس

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 3:14 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

من در کران دریا

بر ساحلی نشسته

اندیشه ام که این موج

با رقص دل فریبش

امید بر چه بسته ؟

آواز او چه گوید ؟

این دست خیس دریا

در ماسه های ساحل

دست که را بجوید ؟

فریادی از غریقی

ناگه مرا برآشفت

که ای بر کران نشسته

این موج نرم و زیبا

چشم طمع به جان

بنشسته ای ببسته

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:32 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

داني که اگر ليلا ، نيکش نگري ليلا است ؟

بيچاره دل مجنون ، گر عاشق اين ليلا است

ليلا نکنم رسوا ، کان شب به طرب مي گفت

حسرت به دل مجنون از گفتن لا پيداست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

دیدم که دَد و دیو چو دستار ببستند

بر جایگه کوروش و جمشید نشستند

جامی که در آن عکس رُخ یار عیان بود

فتوا به حرامش بزدند و بشکستند

یا رب مپسند آنچه به نام تو بکردند

کینان کمر همت قتل تو ببستند

می گفت یکی این سخن تلخ به چاهی

کین بی صفتان قول تو بر نیزه پرستند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

بیداری شب ها قابل تحمل تر شده .
خدا را شکر که شبها هستند دیگرانی که چون من بیدارند و آواز می خوانند .
صدای زیبای جیرجیرک را تازه کشف کرده ام .
زبانش را نمی شناسم اما حرفش را می فهمم .
قناریِ شبها شاید اگر صدایت گوشها را آنچنان که دوست دارند ، نوازش می داد تو را نیز در قفس می کردند تا برایشان بخوانی .
درکنار انسانهایی اینچنین ، با آزادی خواندن کار بزرگی است .
ذره ای از سرود آزادانه ی شبانه ات را با صدای بلبلی در قفس که حنجره اش را به ذره ای دانه فروخته ، عوض نخواهم کرد .
بخوان که سکوت شبها با آواز تو دلنشین تر شده .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

 

خواست این دل که کند حمد و ثنایت ، که نشد

گشت این دل پی قاضی که بَرَد از تو شکایت ، که نشد

ای که نامت چو دوا باشد و ذکر تو شفاست

چشم امید دلم بود و شفایت ، که نشد

نه وفا بود که با من تو بکردی ای دوست

خواستم تا که نَهَم نام بَرَش ، جور و جفایت ، که نشد

جمع جان گشته ای و کِسوَت جانان داری

خواستم تا که کنم جان به فدایت ، که نشد

نشد اینها عجبا ، دغدغه ی حُر این بود

که کند حال دل خویش روایت ، که نشد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

وبلاگ روسپی مجداداً باز شد

یعنی میشه دوباره از همون پست های خوندنی بنویسه ؟

امیدوارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

به سپیدی رسیده است به سر حد کمال

سختِ سخت است و چه دور است زَوال

رُخ رخشنده او به ز رخ قرص قمر

چه بگویم دگر از دلبری سنگِ موال

 

پ .ن : شاید من و او تنها کسانی باشیم که با خواندن این دوبیتی از ته دل و به تلخی ، با تمام وجود بخندیم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 


سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
پری رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند
به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرين جان‌ها چو بگشايند بفشانند
به عمری يک نفس با ما چو بنشينند برخيزند
نهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند
سرشک گوشه گيران را چو دريابند دُر يابند
رخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند
ز رويم راز پنهانی چو می‌بينند می‌خوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبير درمانند درمانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بردارند
بدين درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند

به جرأت میشه این غزل حافظ رو از شاهکارهای این شاعر دونست .هرچند دراغلب شعرهای حافظ دوگانگی و گاهی چندگانگی معنایی وجود داره و در پاره ای اوقات هم معنی ظاهری با معنی باتنی ابیات معانی کاملاً متفاوتی داره .
اما در این غزل حافظ استفاده از کلماتی که ظاهر مشابهی دارند رو در معانی مختلف به گونه ای مورد استفاده قرار داده که هر دوگونه معنی را به هر یک از کلمات مشابه می توان نسبت داد و معنی متفاوتی از هر بیت به دست آورد .
دو بیت از این شعر بدجوری فکرم رو به خودش مشغول کرده .

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبير درمانند درمانند

در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند

از اونجایی که فکر می کنم حضرت حافظ از یک قافیه برای دو بیت استفاده نمی کنه ، شیوه ی قرائت این دو بیت به شکلی که رواج پیدا کرده واسم قابل قبول نیست .
می خواستم از دوستان خواهش کنم نظراتشون رو راجعبه نحوه ی قرائت این دو بیت بیان کنن ، شاید نتایج خوبی حاصل بشه .
ان شاءالله

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

گوش او ناشنوا نیست همین دانم و بس

چاره ام جز به دعا نیست ، همین دانم و بس

موسی اَر نیل شکافد همه از لطف خداست

چاره از دست و عصا نیست ، همین دانم و بس

رسم عاشق کشی از روز ازل بود به ره

داد از این فعل غم ما و شما نیست ، همین دانم و بس

این حلاوت به ره عشق نه از مهر و وفاست

شهد عشقش بجز از جور و جفا نیست ، همین دانم و بس

بسته دستار به سر ، آنکه به تقوا شده پیر

پیر میخانه ما را خبر از شال و عبا نیست ، همین دانم و بس

جام پُر کن ز می و سجده مستی بگذار

که در آئین خرابات دگر وقت قضا نیست ، همین دانم و بس

چون که سالک بنهادست در این راه قدم

دگرش فرصت اندیشه در این خوف و رجا نیست ، همین دانم و بس

کیمیا ، دُرد بجامانده به پیمانه اوست

مِس ما را طلب سیم و طلا نیست ، همین دانم و بس

در کتاب غزل حافظ شیراز همین یک کم بود

شعر حُر جز غم دوری ز خدا نیست ، همین دانم و بس

 

پ . ن : سروده شده توسط دوست عزیزم حُر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

آن اسیر خسته از زندان این دنیا منم

آمده دیگر ز دستش ، نیمه جانم بر لبم

می شمارم روزهای زندگی تا بل بکاهد یار من

یا که بیند حالم و داند که چون جان می کنم

لیک رحم یار من بر بندگانش می رود

نیست بهر چون منی ، کز عشق او دم می زنم

گر چو دیگر ، بنده بودم ، حال امروزم نبود

اشک را پایان رسید و نیست پایان غمم

من ز مستی بر زبان آرم ، که ساقی بیشتر

او به حالم آگه است و ، مست تر می خواهدم

جان بگوید جرعه ای دیگر ندارم من توان

عشق ساقی بر دل و جامی دگر طی می کنم

این غزل ها از برایم مشکلی دیگر شده

بیت ها را بر گدازان آتش دل می دمم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

در زمانی بی زمان

در مکانی لا مکان

بر لبانم ساغری

ساغری ازشوکران

آمد این ساغر پدید

از ورای بی کران

گویدم بالا بکش

گویمش یا لَلامان

پرسد این احوال چیست ؟

پس چه شد داد و فغان ؟

گویمش ترسی به دل

از عذاب مجرمان

گوید آن بخشودنیست

بر تمامی آدمان

..........

گویمش شرم حضور

حُب و خوف توأمان

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

كاش جز آب حيات ، آب مرگي مي بود

خشك بودن لبم آنگاه ، چه ننگي مي بود

كاش گر راه وصالت گذر از زندگي است

تو بديدي كه مرا نام به سنگي مي بود

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 


 

باز هم بی خوابی و افسون حزن انگیز ماه

باز هم خوابی که شد در بسترم بر من تباه

کودکی کز ظلمت شبها پناهش روز بود

گشته خواب نیمه شب بر چشم او اینک گناه

شاعران در اندرونم می سرایند و خوشند

بر لبم می آید از اشعارشان ، بیتی و آه

آنچنان ساقی بدادستم که دیگر هوش نیست

چون برون آیم ز چاله ، افتم از مستی به چاه

شرح حالم را چه خوش گفت آن به دردم مبتلا

چون سفیدم خوانده اند ، گردیده بخت من سیاه


پ .ن : بیت آخر شعر اشاره به مصرعی داره که رضا محسنی عزیز گفته بود ( ما را سپید خواندند ، زین رو سیاه بختیم )

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 


بیشتر آدم های مسنی که دیدم با رادیو انس عجیبی دارن .
مادر بزرگ هم جزئی از همین آدم هاست .
وقتی تلویزیون میبینه اگه صبح باشه می فهمم داره برنامه ی خانواده و از اینجور برنامه ها میبینه که یا صحبتهای یه دکتره یا یه روحانی .
اخبار ظهر که واجبه بعدش هم اخبار بعد از ظهر واسه اینکه ببینه موقع اذان صبح فردا کِیه .
وقتی مجری اخبار استانی زمان اذان صبح فردا رو میگه میشه توی چشمهاش راحت شدن خیالش رو دید . انگار تمام سهمش رو از اون روز خدا گرفته باشه .
یه روز صبح بهم گفت باطری رادیوم تمام شده ، برو واسم باطری بگیر .
باطری رادیوش زودتر از همیشه تمام میشه . آخه چند وقتیه از ترس اینکه موقع اذان صبح خواب نمونه از چهار ، پنج ساعت قبل از اذان روشنش می کنه .
قبل ترا می تونست به موقع بیدار بشه . فکر کنم تازگی ها ، چند قلم دیگه به قرصهاش اضافه شده .
..............
از اونجایی که اگه همون موقع نمی رفتم هر پنج دقیقه یکبار بهم گوشزد می کرد ، سریع رفتم و واسش خریدم .
خوب از اونجایی که عوض کردن باطری رادیو یه کار کاملاً مهندسی به حساب میاد ، خودم رادیو رو ازش گرفتم تا واسش عوضشون کنم .
باطری های کهنه رو درآوردم و باطری های جدیدی که حالا مادربزرگ داشت مارک روی جفت دومش رو برانداز می کرد ، گذاشتم توی رادیو .
آخر سر هم واسه اینکه نشون بدم پروژه با موفقیت کامل انجام شده ، رادیو رو روشن کردم .

ای ساروان آهسته ران ، کارام جانم می رود

آن دل که با خود داشتم ، با دلستانم می رود

....
...
.

پارازیت خاص صدای رادیو رو داشت اما خدائیش از یه موزیک  ۱۲۸kb/p  خیلی بیشتر چسبید .
حالا نمی دونم واسه حال و هوای من بود یا اینکه خیلی وقت بود رادیو گوش نکرده بودم .
شاید هم واسه اون باطری های نو بود .
یا ، دعای خیر مادربزرگ .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

مگر از یاد بِبُردی تو شعار سَرِ بر دارِ مرا ؟

یا نبینی مگر این دیده ی خونبار مرا ؟

از دل من نکند بی خبری ؟

ناشنیدی مگر آن آه شرربار مرا ؟

روی گردان ز چه گشتی ز من اِی قبله ی من ؟

مَر ندانی همه ی کرده و انگار مرا ؟

من نه عاری ز گناهم ، که تو خود خوانده ایَم

وعده دادی که ببخشی همه ی قوم خطاکار مرا

بار بر اُشتُر تَن ، وین ره منزلگه دوست

تا توان داده ایَش ، می کِشد او بار مرا

اُشتران راه ندانند و به هم می نگرند

گنهی نیست ، بخوان قافله سالار مرا

گر به دست دل من بود که چون پیماید

نَقل عشاق بشد ،،، ...

پای پُر از خار مرا


 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

ما را نباشد این روا

با ما چه کردی بی وفا

یک روز ایمن می دهی

روز دگر قولی سوا

اینگونه در عهدت نبود

روزی که بستیم ای اخا

زخم دلم محرم شدی

ای مرهم زخم شفا

من مهره ای در صفحه ات

بازی کن ای پیک صبا

از مهره ی بازی ندید

کس تا به امروزش جفا

اما نشانم روبرو

با آنچه می آید مرا

ما را نباشد این روا

کاید بسرمان از قفا

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

عاشورا

با تشکر از رضا محسنی عزیز بابت عکسی که گرفته

 

شیعیان ، امروز ما از اهل کوفه بدتریم

وای بر ما ، اینچنین گر پیروان حیدریم

کوفیان خواندند اگر پور علی را سوی خویش

روز و شب در نُدبه کی مولا بیا بی سروریم

باز هم قصه همان تکرار تاریخ است و بس

چونکه آید روبرویش با سپاه و لشکریم

تا سیه پوشیمان بهر سر از تن جداست

هیچ حاصلمان نگردد زانکه اصحاب سریم

کودکان را می دَرند و می فروشند و هنوز

ما به دنبال یکی گهواره بی اصغریم

نوجوانانی دگر کو تا در رکاب چون حسین ؟

تا به کی بر سر زنان بر گرد نعش اکبریم ؟

سالها بالای مَنبر مَقتلش را خوانده اند

ای دریغا سالها ما حامیان منبریم

بانگ هَل مِن ناصرش آغاز هر روز خداست

صوت دَمام است و سِنج و بانگ او را ما کَریم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

حاجیان ، هیهات از ذلت ز حج واجب تر است

آنکه خواند این نکته را نعش شریفش بی سر است

سر بداد و حج به پایان برد آن شاه شهید

آنکه با سر بازگشت ، گویی که حجش ابتر است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

عاشقان در پیمودن ره آداب نمی شناسند .

راه را بر صراط دل می پیمایند و قاعده ها درهم می شکنند .

حسین اسطوره عاشقیت ، حج بر گونه ای نو می گذارد . نه بر گونه ابراهیم .

حسین مناسک خود می آفریند .

خدای خویش را در عرفات طواف گذار است . صاحبخانه را میابد و نیازی به بازدیدن خانه ندارد .

حسین قربانی کردن خویش در کربلا ادا میکند و حج به پایان میرساند .

ای بدا به حال آنانکه حج حسینی را نا تمام پنداشتند .

.............

 

پ . ن : تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

عاقبت خود را به دست چرخ دوران ميدهم

عاقبت دل را به دست تيغ جانان مي دهم

خسته ام از اين همه لا و پشيماني دگر

عاقبت در حسرت ديدار تو ، جان مي دهم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

خود همه ای ، دگر مجو

همهمه ای دگر مجو

جام به نامت زده اند

میکده ای دگر مجو

ره چو بداده او نشان

روزنه ای دگر مجو

حکم تو داده از ازل

محکمه ای دگر مجو

خود چو به راه مانده ای

گمشده ای دگر مجو

مَر تو خدا ندیده ای ؟

معجزه ای دگر مجو

 

پ . ن : بعد از یه مسافرت که باعث شد مدتی از این عوالم دور باشم باز هم در خدمت دوستان هستم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

عالمي در بازيش سرگشته اند

جملگي ايمان به شک آغشته اند

اي خوشا آنان که در مستي خویش

بر لب تيغ خدا سر هِشته اند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

یک شبی مستی مرا بالا گرفت

بر لبانم ذکر یا مولا گرفت

آمد از نورش مرا دستی پدید

وای و واویلا ، جواب لا گرفت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

دوست دارم یه مدت ننویسم .

دوست دارم یه ذره ساکت بشم آخه صدام دیگه کم کم داشت باعث می شد گوشهام چیزی نشنون .

حالا یه ذره سکوت تا بشنوم چی میگه .

خلاصه هم فصل حج کردن هم اینکه سالگرد ( ان شاءالله ) آدم شدن من .

البته خودم هم احتمال می دم به زودی چیزی بنویسم . اما مطمئنم هم از نظر کمیت و البته کیفیت با

نوشته های قبلی متفاوته .

از اون نوشته هایی که خودم حال می کنم .

مثلاْ :

یه دسته از آدم ها هستند که چندین ساعت پای یه دفتر سفید که البته اغلب اوقات هم این دفتر سفید سالنامه چند سال قبله میشینن و شروع می کنن با خودکار صفحات این دفتر رو سیاه می کنن .

یا از امضای خودش خوشش میاد و هِی امضاء می کنه یا چند تا جمله که خوشش اومده و حفظشون کرده رو یه بار نستعلیق می نویسه و یه بار خرچنگ قورباغه و یه بار ...

یکی یه نقاشی آماده تو ذهنش داره که تا خودکار گیرش میاد هرجا که بتونه میکشه . اون نقاشی هم اغلب یه جزیره است که وسطش یه نخله و کنارش هم یه قایق تو پس زمینه غروب .

کشیدن قلبهای مختلف ( با تیر و با یه جای تَرک و .. ) هم سبک پر رونقی در این هنر ملی ماست .

اما من اهمیت هنر این قشر هنرمند رو درک نکرده بودم تا اینکه واقعاً کارم گیر کرد .

دنبال یه جا می گشتم که یه چیزی بنویسم .

صفحه سفید که می دیدم می ترسیدم بنویسم آخه می گفتم یه وقت یه روزی یه کسی می خونه ، ممکنه نفهمه چی نوشتم یا بدبرداشت کنه البته بیشتر می ترسیدم خودم اون کسی باشم که یه روز می خونمش و یا هنوز تو این حال و هوا هستم و دلم واسه خودم می سوزه یا اینکه منم همرنگ جماعت شدم و با خوندن حرف امروز بخندم و بگم اون موقع حالمون خوش نبود .

خلاصه راضی نشدم بنویسم تا اینکه یه صفحه از اون صفحاتی که توسط یه هندمند عزیز سیاه شده بود رو دیدم .

چه لحظه باشکوهی . بهترین جا واسه نوشتن .

نه کسی می تونه بعداً بخونش نه اگه بخونه میتونه بفهمه کی نوشته نه می تونه بین جملاتی که تازه نوشته شده با آثار هنری قبلی جدایی قائل بشه .

با خیال راحت بالای صفحه می نویسم : ( همیشه با منی ، می دونم ، دوستت دارم  ) با خیال راحت هم پائینش یه امضاء می کنم و راحت میشم .

دست هرچی تقویم سیاه کنه درد نکنه .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

حتماً شده تا حالا یه وقتی دلتون بخواد یه نفر پیشتون باشه که حرفتون رو بفهمه .
فکر کنم من دیگه هیچ وقت این آرزو زو نداشته باشم .
به این نتیجه رسیدم که آدم اگه کسی حرفش رو نفهمه خیلی راحت تره . تازه بدبختی اینجاست که ببینی طرف مقابل علاوه بر اینکه حرفت رو میفهمه بعد از هر جمله ی تو یه آه میکشه و از تو جیبش پاکت سیگارش رو در میاره و یه نخ سیگار میذاره کنج لبش و سیگار و تو رو با هم آتیش میزنه .
با دودی که از سینه ش میده بیرون بهت می فهمونه که بسه دیگه ، بسه ، میدونم چی میگی ، کشیدم ، یادم ننداز .
اون وقت نمیدونی به حال خودت گریه کنی یا به حال اون . ناچار یه نفر که داره از جلوتون رد میشه رو نشون میدی می زنی زیر خنده که : این یارو رو ببین تو این هوای بهاری چجوری با شال گردن و کلاه و ژاکت خودش رو پوشونده . بعد هم سکوت .
غافل از اینکه سکوت همه چی رو بدتر میکنه . آخه وقتی دو نفر با هم حرف میزنن به لبهای هم دیگه نگاه می کنن ولی وقتی بین دو نفر سکوت حرف میزنه اون وقته که چشمها به هم نگاه میکنن .
آخ که این از همه مزخرف تره . اینجا تو چشماش نگاه میکنی و حرفش رو می فهمی اما جرأت عمل کردن به حرف چشمهاش رو نداری .
آخه میترسی عمل کنی و اونم مطمئن بشه که چشمت حرف چشمش رو میفهمه .
اگه اینجوری بشه که دیگه تمام .
واسه همین چشمش میگه ساکت ، تو بیشتر حرف میزنی . میگه .... و تو .....


کاش پریده بودم تو آب و ......

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

عالمانی که به سر حُلّه و دستار کنند

چون توانند که فهم من خمّار کنند ؟

صحبت از حق و حقیقت به مزاح است شبیه

زانکه این قوم سر حق به سر دار کنند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

از خوردن مي هيچ دلم سير نشد

تلخي رطب بر جگرم تير نشد

بس خمره تهي نمودم ، افسوس که هيچ

آن شربت خوش گوار شب گير نشد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

لب بخندد ، دیده حاشا می کند

دل پذیرد ، عقل دعوا می کند

ذره ای آسایش ار در اندرونیمان بُوَد

از دری نو ، فتنه ای دیگر مهیا می کند

درد او را چونکه در اندیشه درمان شوم

شعله از دل می جهد در سینه غوغا می کند

اندر این جنگ و نزاع بی ثمر

باز هم لب های من حل معما می کند

خنده تلخی زند بر هر دوشان

کار هر دو اینچنین ، بیچاره ، یکجا میکند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

این بار یه پست می نویسم از نوع کاملاً خاص .
یه اظهار ندامت از شعر قبلی .
یه دوست بدجوری بهم توپید و البته حرفش هم کاملاً درست بود .
شعری که در جواب پست قبلی این دوست عزیز واسم نوشته رو واستون اینجا گذاشتم .
قضاوت به عهده شما :

این چه کج فهمی در ظن و گمان است ای دوست ؟

بانگ شوریده سران بانگ اذان است ای دوست

خود بدانی که مرا داعی شوریده سری نیست

مرشد و خسرو ما پیر مغان است ای دوست

لیک خواهم که جوابی به سؤالت بدهم

گرچه آن شعر خطابش شه شوریده سران است ای دوست

آنچه امروز تو بینی نه نهان زخم کس است

خون زخم است که بر جامه عیان است ای دوست

خون دل مَر تا به کی در سینه جای ماندن است ؟
 
سینه ها پر گشته، از دیده روان است ای دوست

خرده بر خلق مگیر ، با همه در احسان باش

گرچه در بادیه هنگام خزان است ای دوست

بلبل ار نیک بخواند ، به لب حُر خنده است

نیک بنگر همشان جمله فغان است ای دوست


خدا را شاکرم که همچین دوستی در کنار خودم میبینم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط حبیب  |