خطا آنگه که جز روی تو بینُم
که هر چه بینم از سوی تو بینُم
خداوندا میان آتش قعر جهنم
چو موسی آتش کوی تو بینُم
اندر آن روز ازل ما عده ای تنها بُدیم
زانکه ما پیمان عبد و بندگی را لا بُدیم
می گریست از بهر ما زانکه بدانست عاشقی
در دَمَش مست از شراب شربت لیلا بُدیم
آرزویم ، آروزی وصل دوست
این جدا از دیدن رخسار اوست
آروز کین بار اَر لطفی کند
گم نگردد پا ، از آنچه در سبوست
سختی سنگ زمین را ، مِی دوا گردید و بس
چاره قلب غمین را ، مِی دوا گردید و بس
مست در باغی ، به بیدی خم ، چنین بنوشته بود
قامت سرو ثمین را ، مِی دوا گردید و بس
من در کران دریا
بر ساحلی نشسته
اندیشه ام که این موج
با رقص دل فریبش
امید بر چه بسته ؟
آواز او چه گوید ؟
این دست خیس دریا
در ماسه های ساحل
دست که را بجوید ؟
فریادی از غریقی
ناگه مرا برآشفت
که ای بر کران نشسته
این موج نرم و زیبا
چشم طمع به جان
بنشسته ای ببسته
داني که اگر ليلا ، نيکش نگري ليلا است ؟
بيچاره دل مجنون ، گر عاشق اين ليلا است
ليلا نکنم رسوا ، کان شب به طرب مي گفت
حسرت به دل مجنون از گفتن لا پيداست
دیدم که دَد و دیو چو دستار ببستند
بر جایگه کوروش و جمشید نشستند
جامی که در آن عکس رُخ یار عیان بود
فتوا به حرامش بزدند و بشکستند
یا رب مپسند آنچه به نام تو بکردند
کینان کمر همت قتل تو ببستند
می گفت یکی این سخن تلخ به چاهی
کین بی صفتان قول تو بر نیزه پرستند
بیداری شب ها قابل تحمل تر شده .
خدا را شکر که شبها هستند دیگرانی که چون من بیدارند و آواز می خوانند .
صدای زیبای جیرجیرک را تازه کشف کرده ام .
زبانش را نمی شناسم اما حرفش را می فهمم .
قناریِ شبها شاید اگر صدایت گوشها را آنچنان که دوست دارند ، نوازش می داد تو را نیز در قفس می کردند تا برایشان بخوانی .
درکنار انسانهایی اینچنین ، با آزادی خواندن کار بزرگی است .
ذره ای از سرود آزادانه ی شبانه ات را با صدای بلبلی در قفس که حنجره اش را به ذره ای دانه فروخته ، عوض نخواهم کرد .
بخوان که سکوت شبها با آواز تو دلنشین تر شده .
خواست این دل که کند حمد و ثنایت ، که نشد
گشت این دل پی قاضی که بَرَد از تو شکایت ، که نشد
ای که نامت چو دوا باشد و ذکر تو شفاست
چشم امید دلم بود و شفایت ، که نشد
نه وفا بود که با من تو بکردی ای دوست
خواستم تا که نَهَم نام بَرَش ، جور و جفایت ، که نشد
جمع جان گشته ای و کِسوَت جانان داری
خواستم تا که کنم جان به فدایت ، که نشد
نشد اینها عجبا ، دغدغه ی حُر این بود
که کند حال دل خویش روایت ، که نشد