تبليغاتX
گله های شب فراق
 

گوش او ناشنوا نیست همین دانم و بس

چاره ام جز به دعا نیست ، همین دانم و بس

موسی اَر نیل شکافد همه از لطف خداست

چاره از دست و عصا نیست ، همین دانم و بس

رسم عاشق کشی از روز ازل بود به ره

داد از این فعل غم ما و شما نیست ، همین دانم و بس

این حلاوت به ره عشق نه از مهر و وفاست

شهد عشقش بجز از جور و جفا نیست ، همین دانم و بس

بسته دستار به سر ، آنکه به تقوا شده پیر

پیر میخانه ما را خبر از شال و عبا نیست ، همین دانم و بس

جام پُر کن ز می و سجده مستی بگذار

که در آئین خرابات دگر وقت قضا نیست ، همین دانم و بس

چون که سالک بنهادست در این راه قدم

دگرش فرصت اندیشه در این خوف و رجا نیست ، همین دانم و بس

کیمیا ، دُرد بجامانده به پیمانه اوست

مِس ما را طلب سیم و طلا نیست ، همین دانم و بس

در کتاب غزل حافظ شیراز همین یک کم بود

شعر حُر جز غم دوری ز خدا نیست ، همین دانم و بس

 

پ . ن : سروده شده توسط دوست عزیزم حُر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

آن اسیر خسته از زندان این دنیا منم

آمده دیگر ز دستش ، نیمه جانم بر لبم

می شمارم روزهای زندگی تا بل بکاهد یار من

یا که بیند حالم و داند که چون جان می کنم

لیک رحم یار من بر بندگانش می رود

نیست بهر چون منی ، کز عشق او دم می زنم

گر چو دیگر ، بنده بودم ، حال امروزم نبود

اشک را پایان رسید و نیست پایان غمم

من ز مستی بر زبان آرم ، که ساقی بیشتر

او به حالم آگه است و ، مست تر می خواهدم

جان بگوید جرعه ای دیگر ندارم من توان

عشق ساقی بر دل و جامی دگر طی می کنم

این غزل ها از برایم مشکلی دیگر شده

بیت ها را بر گدازان آتش دل می دمم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

در زمانی بی زمان

در مکانی لا مکان

بر لبانم ساغری

ساغری ازشوکران

آمد این ساغر پدید

از ورای بی کران

گویدم بالا بکش

گویمش یا لَلامان

پرسد این احوال چیست ؟

پس چه شد داد و فغان ؟

گویمش ترسی به دل

از عذاب مجرمان

گوید آن بخشودنیست

بر تمامی آدمان

..........

گویمش شرم حضور

حُب و خوف توأمان

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

كاش جز آب حيات ، آب مرگي مي بود

خشك بودن لبم آنگاه ، چه ننگي مي بود

كاش گر راه وصالت گذر از زندگي است

تو بديدي كه مرا نام به سنگي مي بود

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط حبیب  |