گوش او ناشنوا نیست همین دانم و بس
چاره ام جز به دعا نیست ، همین دانم و بس
موسی اَر نیل شکافد همه از لطف خداست
چاره از دست و عصا نیست ، همین دانم و بس
رسم عاشق کشی از روز ازل بود به ره
داد از این فعل غم ما و شما نیست ، همین دانم و بس
این حلاوت به ره عشق نه از مهر و وفاست
شهد عشقش بجز از جور و جفا نیست ، همین دانم و بس
بسته دستار به سر ، آنکه به تقوا شده پیر
پیر میخانه ما را خبر از شال و عبا نیست ، همین دانم و بس
جام پُر کن ز می و سجده مستی بگذار
که در آئین خرابات دگر وقت قضا نیست ، همین دانم و بس
چون که سالک بنهادست در این راه قدم
دگرش فرصت اندیشه در این خوف و رجا نیست ، همین دانم و بس
کیمیا ، دُرد بجامانده به پیمانه اوست
مِس ما را طلب سیم و طلا نیست ، همین دانم و بس
در کتاب غزل حافظ شیراز همین یک کم بود
شعر حُر جز غم دوری ز خدا نیست ، همین دانم و بس
پ . ن : سروده شده توسط دوست عزیزم حُر
آن اسیر خسته از زندان این دنیا منم
آمده دیگر ز دستش ، نیمه جانم بر لبم
می شمارم روزهای زندگی تا بل بکاهد یار من
یا که بیند حالم و داند که چون جان می کنم
لیک رحم یار من بر بندگانش می رود
نیست بهر چون منی ، کز عشق او دم می زنم
گر چو دیگر ، بنده بودم ، حال امروزم نبود
اشک را پایان رسید و نیست پایان غمم
من ز مستی بر زبان آرم ، که ساقی بیشتر
او به حالم آگه است و ، مست تر می خواهدم
جان بگوید جرعه ای دیگر ندارم من توان
عشق ساقی بر دل و جامی دگر طی می کنم
این غزل ها از برایم مشکلی دیگر شده
بیت ها را بر گدازان آتش دل می دمم
در زمانی بی زمان
در مکانی لا مکان
بر لبانم ساغری
ساغری ازشوکران
آمد این ساغر پدید
از ورای بی کران
گویدم بالا بکش
گویمش یا لَلامان
پرسد این احوال چیست ؟
پس چه شد داد و فغان ؟
گویمش ترسی به دل
از عذاب مجرمان
گوید آن بخشودنیست
بر تمامی آدمان
..........
گویمش شرم حضور
حُب و خوف توأمان
كاش جز آب حيات ، آب مرگي مي بود
خشك بودن لبم آنگاه ، چه ننگي مي بود
كاش گر راه وصالت گذر از زندگي است
تو بديدي كه مرا نام به سنگي مي بود