عالمي در بازيش سرگشته اند
جملگي ايمان به شک آغشته اند
اي خوشا آنان که در مستي خویش
بر لب تيغ خدا سر هِشته اند
یک شبی مستی مرا بالا گرفت
بر لبانم ذکر یا مولا گرفت
آمد از نورش مرا دستی پدید
وای و واویلا ، جواب لا گرفت
دوست دارم یه مدت ننویسم .
دوست دارم یه ذره ساکت بشم آخه صدام دیگه کم کم داشت باعث می شد گوشهام چیزی نشنون .
حالا یه ذره سکوت تا بشنوم چی میگه .
خلاصه هم فصل حج کردن هم اینکه سالگرد ( ان شاءالله ) آدم شدن من .
البته خودم هم احتمال می دم به زودی چیزی بنویسم . اما مطمئنم هم از نظر کمیت و البته کیفیت با
نوشته های قبلی متفاوته .
از اون نوشته هایی که خودم حال می کنم .
مثلاْ :
یه دسته از آدم ها هستند که چندین ساعت پای یه دفتر سفید که البته اغلب اوقات هم این دفتر سفید سالنامه چند سال قبله میشینن و شروع می کنن با خودکار صفحات این دفتر رو سیاه می کنن .
یا از امضای خودش خوشش میاد و هِی امضاء می کنه یا چند تا جمله که خوشش اومده و حفظشون کرده رو یه بار نستعلیق می نویسه و یه بار خرچنگ قورباغه و یه بار ...
یکی یه نقاشی آماده تو ذهنش داره که تا خودکار گیرش میاد هرجا که بتونه میکشه . اون نقاشی هم اغلب یه جزیره است که وسطش یه نخله و کنارش هم یه قایق تو پس زمینه غروب .
کشیدن قلبهای مختلف ( با تیر و با یه جای تَرک و .. ) هم سبک پر رونقی در این هنر ملی ماست .
اما من اهمیت هنر این قشر هنرمند رو درک نکرده بودم تا اینکه واقعاً کارم گیر کرد .
دنبال یه جا می گشتم که یه چیزی بنویسم .
صفحه سفید که می دیدم می ترسیدم بنویسم آخه می گفتم یه وقت یه روزی یه کسی می خونه ، ممکنه نفهمه چی نوشتم یا بدبرداشت کنه البته بیشتر می ترسیدم خودم اون کسی باشم که یه روز می خونمش و یا هنوز تو این حال و هوا هستم و دلم واسه خودم می سوزه یا اینکه منم همرنگ جماعت شدم و با خوندن حرف امروز بخندم و بگم اون موقع حالمون خوش نبود .
خلاصه راضی نشدم بنویسم تا اینکه یه صفحه از اون صفحاتی که توسط یه هندمند عزیز سیاه شده بود رو دیدم .
چه لحظه باشکوهی . بهترین جا واسه نوشتن .
نه کسی می تونه بعداً بخونش نه اگه بخونه میتونه بفهمه کی نوشته نه می تونه بین جملاتی که تازه نوشته شده با آثار هنری قبلی جدایی قائل بشه .
با خیال راحت بالای صفحه می نویسم : ( همیشه با منی ، می دونم ، دوستت دارم ) با خیال راحت هم پائینش یه امضاء می کنم و راحت میشم .
دست هرچی تقویم سیاه کنه درد نکنه .
حتماً شده تا حالا یه وقتی دلتون بخواد یه نفر پیشتون باشه که حرفتون رو بفهمه .
فکر کنم من دیگه هیچ وقت این آرزو زو نداشته باشم .
به این نتیجه رسیدم که آدم اگه کسی حرفش رو نفهمه خیلی راحت تره . تازه بدبختی اینجاست که ببینی طرف مقابل علاوه بر اینکه حرفت رو میفهمه بعد از هر جمله ی تو یه آه میکشه و از تو جیبش پاکت سیگارش رو در میاره و یه نخ سیگار میذاره کنج لبش و سیگار و تو رو با هم آتیش میزنه .
با دودی که از سینه ش میده بیرون بهت می فهمونه که بسه دیگه ، بسه ، میدونم چی میگی ، کشیدم ، یادم ننداز .
اون وقت نمیدونی به حال خودت گریه کنی یا به حال اون . ناچار یه نفر که داره از جلوتون رد میشه رو نشون میدی می زنی زیر خنده که : این یارو رو ببین تو این هوای بهاری چجوری با شال گردن و کلاه و ژاکت خودش رو پوشونده . بعد هم سکوت .
غافل از اینکه سکوت همه چی رو بدتر میکنه . آخه وقتی دو نفر با هم حرف میزنن به لبهای هم دیگه نگاه می کنن ولی وقتی بین دو نفر سکوت حرف میزنه اون وقته که چشمها به هم نگاه میکنن .
آخ که این از همه مزخرف تره . اینجا تو چشماش نگاه میکنی و حرفش رو می فهمی اما جرأت عمل کردن به حرف چشمهاش رو نداری .
آخه میترسی عمل کنی و اونم مطمئن بشه که چشمت حرف چشمش رو میفهمه .
اگه اینجوری بشه که دیگه تمام .
واسه همین چشمش میگه ساکت ، تو بیشتر حرف میزنی . میگه .... و تو .....
کاش پریده بودم تو آب و ......
عالمانی که به سر حُلّه و دستار کنند
چون توانند که فهم من خمّار کنند ؟
صحبت از حق و حقیقت به مزاح است شبیه
زانکه این قوم سر حق به سر دار کنند