تبليغاتX
گله های شب فراق
 

از خوردن مي هيچ دلم سير نشد

تلخي رطب بر جگرم تير نشد

بس خمره تهي نمودم ، افسوس که هيچ

آن شربت خوش گوار شب گير نشد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

لب بخندد ، دیده حاشا می کند

دل پذیرد ، عقل دعوا می کند

ذره ای آسایش ار در اندرونیمان بُوَد

از دری نو ، فتنه ای دیگر مهیا می کند

درد او را چونکه در اندیشه درمان شوم

شعله از دل می جهد در سینه غوغا می کند

اندر این جنگ و نزاع بی ثمر

باز هم لب های من حل معما می کند

خنده تلخی زند بر هر دوشان

کار هر دو اینچنین ، بیچاره ، یکجا میکند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

این بار یه پست می نویسم از نوع کاملاً خاص .
یه اظهار ندامت از شعر قبلی .
یه دوست بدجوری بهم توپید و البته حرفش هم کاملاً درست بود .
شعری که در جواب پست قبلی این دوست عزیز واسم نوشته رو واستون اینجا گذاشتم .
قضاوت به عهده شما :

این چه کج فهمی در ظن و گمان است ای دوست ؟

بانگ شوریده سران بانگ اذان است ای دوست

خود بدانی که مرا داعی شوریده سری نیست

مرشد و خسرو ما پیر مغان است ای دوست

لیک خواهم که جوابی به سؤالت بدهم

گرچه آن شعر خطابش شه شوریده سران است ای دوست

آنچه امروز تو بینی نه نهان زخم کس است

خون زخم است که بر جامه عیان است ای دوست

خون دل مَر تا به کی در سینه جای ماندن است ؟
 
سینه ها پر گشته، از دیده روان است ای دوست

خرده بر خلق مگیر ، با همه در احسان باش

گرچه در بادیه هنگام خزان است ای دوست

بلبل ار نیک بخواند ، به لب حُر خنده است

نیک بنگر همشان جمله فغان است ای دوست


خدا را شاکرم که همچین دوستی در کنار خودم میبینم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

شاه شوریده سران داغ نهانت دادند ؟

در طلب بودی و آن بار گرانت دادند ؟

گر نهان داغ زند ، عشق نهانی خواهد

نیک بنگر ز چه سو اذن فغانت دادند ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

خدا رو شکر .

حالا دیگه می تونیم سرمون رو بالا بگیریم و از اینکه توی اهواز زندگی می کنیم به خودمون ببالیم .

خوب اگه توی تهران سالی یکبار نمایشگاه بین المللی کتاب برگزار میشه ما هم توی اهواز جشنواره هایی داریم که کسی خوابش رو هم نمیبینه .

 

به جاده گلستان یه سر بزنید تا این پلاکارد رو ندزدیدن

 عکاس : خودم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط حبیب  |