بی وفا دنیا ، به تو آلوده ایم
وَه چگونه اینچنین آسوده ایم ؟
مَأمَن از کف بداده رفته از خاطر دگر
تا به کی مَر ساکن این خانه ی فرسوده ایم ؟
درمیان این همه حیوان چو حیوان گشته ایم
اندر آن جمع ملائک ، آآآآه ، انسان بوده ایم
آآآآآه انسان بوده ایم
باز هم مرگ رفته ای در زندگی مانده ای اثر می گذارد .
شاید با دیدن مرگ دیگران به یاد این نکته می افتیم که ما هم روزی ....
و درست همین موقع قیامت کوچکی بر پا می شود و تمام اعمالمان از جلو چشممان رد می شود .
پدربزرگ خوشبحالت .
جَد من چون جَد و اجدادش برفت
من نمانم جز همین شش روز و هفت
خدایش بیامرزد
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند ؟
بی وفا ، این چرخ گردون را تحمل تا به چند ؟
شام فُرقت را سحر کی می شود ؟
بهر طی کردن این شام ظلمانی توکل تا به چند ؟
این یکی کافر بخواند ، دیگری بالم دهد
تهمت و تمجید یاران را تقبل تا به چند ؟
بلبل بی بال دل دارد سؤالی از حبیب
اندر این زندان خاکی ، دوری گُل تا به چند ؟
با زبان بسته و نالان از این نا مردمی
یا رب این شعر و تغزُل تا به چند ؟
همدم ما پیر رندان خراباتی شده
هر شب این دیوان حافظ را تفأل تا به چند ؟
شام قدر است و به دل می گویم
چاره درد تو را تا به سحر می جویم
پاسی از عمر اگر در پی غفلت بگذشت
امشبی را پی درمان تو ره می پویم
بعد از این هرکه بگوید که فلان گل به فلان ره بشکفت
چون تو فرمان بدهی خار ببو ، می بویم
شب شتابان شده و گاه سحر نزدیک است
بر دَری دور ز درگاه خدا می مویم
سوی قبله ، پای سجاده و قرآن بر سر
سخن از گوش بفرمانی دل می گویم
پاسخ آمد که چنین سخت بر این کار مگیر
دل ز ما عاریه باشد که شناسی سویم
من امشب آتش صحرای تورم من امشب شاهد جشن و سرورم
چه حسرت بر دل عالم فتاده که امشب من سلیمان را چو مورم
پر روح الامین اینجا بسوزد که صدر المنتهی را در عبورم
چه می در جام من او ریخت امشب که در سر اینچنین افکنده شورم
به حُر خرده مگیرید ای رفیقان که در شَطح و گلایه بس جسورم
خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغان یاری که به دوستان فرستی ؟
چه از این بِه ارمغانی که تو خویشتن بیایی ؟
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی
تو جفای خود بکردی و نه ، من نمی توانم
که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی
چه کنند اگر تحمل نکنند زیر دستان ؟
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی
دیروز پستی نوشتم که همون دیروز جاش گذاشتم . از همه ی دوستان عزیزی که با خوندن این پست نگران شدن و به فکر این دوست سراپا تقصیرشون افتادن ممنونم .
از حاج رضا از پوریا ، آقا نیما و .. از همتون ممنونم .
ولی اون دیروز بود و امروز یه روز دیگه . از اونجایی که معتقدم آدم همیشه کاری رو کا باید انجام بده ، انجام می ده بنابراین پست قبلی رو پاک نکردم و گذاشتم سرجاش بمونه تا معلوم بشه پست امروز به چه مناسبت نوشته شده .
با صحبت هایی که با دوست عزیزم حاج رضا داشتم به این نتیجه رسیدم که باید یه جوری سر خودم رو گرم کنم که زیباد به این فکرها فرو نرم . یعنی یه جوری حواسم رو پرت کنم تا روزگار بگذره .
برای پست جدید هم می خواستم یه غزل بگم اما بجاش یه غزل شنیدم با صدای استاد شجریان که گمانم از سعدی باشه . خیلی به دلم نشست و حرف دل خودم بود .
واسه همین دیگه به خودم زحمت ندادم و همون غزل رو اینجا واستون نوشتم .
شُکر .
شاید بی معنی ترین کلمه واسم همین شکر شده باشه .
بعد از یه عمر شکر گذاری تازه یادم افتاده که باید از خودم بپرسم شکر چی ؟ حمد و سنای کی ؟
اصلاً بیا از اول یه نگاهی به ماجرا بندازیم ببینیم چی شده .
من نیست بودم آخ که یادش بخیر با اینکه یادم نمیاد اما مطمئنم خیلی خوش می گذشته . لا اقل بهتر از الان بوده که بلانسبت اشرف مخلوقاتم .
خوب یه نیست چرا هست میشه ؟ حتماً یکی خواسته که البته همیشه خواستش هم باید اجرا بشه .
یا نازش پیش یکی که قدرت زیادی داره خریدار داشته یا خودش زورش زیاد بوده . خوب حالا هرچی که بود من رو آفرید اما اصلاً نپرسید تو می خوای هست بشی یا نه . آخه اون هرچی می خواد حتماً خیر من درش هست من نمی فهمم آخه درکم در حد خودمه نه در حد کمال اون .
جالب اینجاست که یکی از چیزهایی که باید شکرش رو بجا بیارم همین درک و فهممِ .
خوب حالا هست شدم اما بازم دست خودم نبود که درخت بشم ، گاو بشم یا آدم . فکر کنم اینجا هم خیری درش بوده یعنی ببخشید استغفرالله حتماً خیری درش بوده .
خوب آدم شدم جبراً آدم شدم و چون آدم شدم جبراً داغ بندگی هم به پیشونیم زدن . آخه کار مشکلیه هیچ کس قبول نکرده خوب چه دیواری از من کوتاه تر ؟ من که تا اینجاش صدام در نیومده پس بهترین گزینه ام .
یه مشت باید و نبایدی که میشه برنامه زندگی من که راجعبه خیلی هاش هم نباید فکر کنم آخه این چه فکریه که هیچ جا به کارم نمیاد ؟
حالا با این اوضاع و احوال من بدبخت هست شدم و آدم شدم و بنده که چه عرض کنم ، برده . بازم باشه با اینکه من هیچ کدوم از اینها رو قبول ندارم اما گیریم که قبول هم کردم ، دیگه کسی نباید از من توقع داشته باشه که شکر این بدبختی ها رو بجا بیارم .
میگن نعمت هایی که خدا به ما داده نمیشه شمرد . حالا کی میتونه بدبختی هایی که خدا به ما داده رو بشماره ؟
بابا ما اینقدر خنگیم که خودش راست و پوست کنده بهمون میگه و ما انسان را در درد و رنج آفریدیم . بازم ککمون نمی گزه . خیلی نوبریم نه ؟
خوب و اما نعمات الهی الان می خوام بشمارمشون .
من این نعمات رو به سه دسته تقسیم می کنم .
دسته اول : نعمت هایی که لازمه ی ادامه حیات هستند مثل آب و هوا و غذا و میوه و ...
دسته دوم : نعمت هایی که لوازم استفاده از دسته اول و وسایل ادامه ی حیات هستند مثل گوش و چشم و دهان و دست و ...
دسته سوم : این دسته مخصوص اون دسته از آدم هاست که فکر می کنن از بقیه بیشتر سرشون میشه اما از همه خنگ ترن . نعمات این دسته شامل قدرت تفکر و قدرت انتخاب و ... میشه .
خوب راجعبه دسته اول و دوم اینجوری بگم اصلاً می خوام نباشن مگه چی میشه ؟
نمی تونم زنده باشم ؟ خوب به درک . زنده باشم که چکار کنم ؟ کار خوب کنم ؟ اما دیگه اینجا مهدکودک نیست که این حرفها خریدار داشته باشه .
اگه بخوای خوب باشی همون خدا اینقدر اذیتت می کنه که دیگه از این حوس ها به سرت نزنه .
کافیه یه جا بخوای خوبی کنی چنان بدی ها رو میریزه سرت که نفهمی از کجا دارن میان . بعدش قشنگه . می گه دارم امتحانت می کنم .
کدوم امتحان آخه ؟ اسم قشنگی واسه بازیش انتخاب کرده نه ؟ دقیقاً آدم رو یاد معلمی می ندازه که پای تخته یه چیزی رو اشتباه می نویسه بعد هم که یکی از شاگردها بهش تذکر بده سریع واسه اینکه ابهتش از بین نره میگه من حواسم بود می خواستم ببینم کی تو کلاس حواسش جَمعه !!
آره جون خودت .......
واسه کسی که از هست بودن و انسان بودن و بندگی ناراضیه ادامه زندگی چه معنی داره که حالا بخواد شکر وسایل و لوازم این زندگی رو بجا بیاره ؟
می مونه دسته سوم . راجعبه قدرت تفکر که قبلاً گفتم وقتی نشه باهاش فکر کرد به چه دردی می خوره ؟
یه جا اجازه نیست فکر کنم یه جا قدرت تفکرم در اون حد نیست که به نتیجه ای برسم و یه جای دیگه هم که میتونم فکر کنم آخر سر نتیجه جز بدتر شدن احوالم و بیشتر پی بردن به بدبختیم نداره .
قدرت اختیار نعمتی که اینهمه بهش مینازیم و خدا هم کلی منت سرمون گذاشته .
خوب ما قراره با این اختیار قدرت انتخاب پیدا کنیم . اما چرا نمی گن انتخاب بین چی و چی ؟
بین بد وبدتر . بین کثیف و کثیف تر . بین زشت و زشت تر .
مرده شور همچین قدرت انتخابی رو ببره . می خوام هزار سال همچین قدرتی نداشته باشم .
تازه این قدرت اختیار و انتخاب رو بهمون دادن که بعداً هر غلطی کردیم بگن همه کاره خودت بوده و کسی مقصر نیست جز خودت .
اگر خیلی خوش بینانه هم به قضایا نگاه کنیم اینجوری میشه که اون سه دسته ای که شمردم به عنوان نعمت قبول کنیم اما این نعمت ها کجا به ما داده میشه در چه حالی ، برای چی به ما داده میشه ؟
اینها به ما داده میشه تا تو این زندگی فلاکت بارمون استفاده کنیم . و اما این زندگی رو کی به من داد ؟
خوب حالا من باید چی رو شکر کنم ؟
اون هم توی این ماه عزیز که دیگه بهترین موقع شکر و ابراز بندگی و لوس بازیه .
ای خدا
هیچ بدهی بهت ندارم
هرچی دادی هم خودت دادی و جز درد و آزار و رنج واسم چیزی نداشته
پس انتظار نداشته باش شاکر باشم
تنها شاکر نعمت مرگ خواهم بود .
چو ز باده مست مستم
برود عنان ز دستم
نه بدانم آنچه بودم
نه شناسم آنکه هستم
فقط این بیاد دارم
که ز بند خود برستم
تو ز بندگان مدانم
که من آن لای الستم
( به بهانه ی سالگرد شروع خاطرات بد هم شهریان عزیزم )
نامش است آبادان
کوچه هايش تاريک
مردمانش خونگرم
خانه هايش ويران
پدرم مي گويد :
که چنين بود و چنان
باغ آبادي بود
قبل از آن فصل خزان
خاطراتش زيباست
مثل يک افسانه
خاطراتش اما
مانده در سالي دور
در ميان آوار
زير سقف خانه
آنچه اين شهر بداشت
دشمن آن ويران کرد
اي دريغا که کسي
فکر اين شهر نبود
چاره کار نکرد
سالها از حمله دشمن گذشت
روي خوش اما
به شهرم بر نگشت
ماند تنها نامش از ايام دور
مردم شهرم نجيبند
مي خورند از آب شور