چه حریص و نا توانم به بیان آنچه دانم
تو ببین چه قفل محکم زده دوست بر زبانم
چو بخواهم آن بگویم که چه داده او نشانم
برسد به دل ندایی که ستانده ای امانم ؟
بخدا که دیگرم جان برسیده بر لبانم
شده این سوالم از خود ز چه شد چنین جهانم ؟
نه بُدم ز پارسایان نه ز قوم زاهدانم
ز چه محرمم بدانست؟ تو بگو که من ندانم
شده ام به جمع مستان که در این سرا نمانم
به امید آنکه ساقی بدهد ز شوکرانم
( آبادان ۲۲/۶/۸۵ )
می خوام امروزی بشم
حرفای تازه بزنم
حرفهایی که دوست دارم دور بریزم
حرفهای خوشگل و جنگولک بگم
میگن این حرفای من ، تاریخ انقضا داره
مال اون قدیم ندیما بوده و
گفتنشون گناه داره
حالا دیگه زمونه عوض شده
شعر نو اومده و
شعرای کهنه خز شده
دیگه یک شاعر خوب
شعری می گه که مردم و راضی کنه
مرد خوب مردیه که
یه قُل ، دو قُل بازی کنه
دیگه داشت سرم حسابی گیج می رفت
که یکی نعره کشید
ببین آقا چی می گم
[..........]
:
شعر باید
غصه ی نون شب مُفت خور بی کار باشه
اون یکی گفت ، نخیر
شعر باید
قصه ی مرگ یه زندانی گشنه
روی ته صدای گیتار باشه
تازه تو هاگیر واگیر این دوتا
یه نفر پا شد و گفت
شعر اون چیزیه که
آهنگ مَشت روش بذاری
بدی یک آدم خوشگل واست اون رو بخونه
یا یه کار بهتر
اول آهنگ بسازی
بعد براش زور بزنی شعر بگی
این میشه یه کاری که توش نونه
ای آقا اینجا چرا هرکی می خواد شعر بگه
آخر و عاقبتش رو که قشنگ نگاه کنی
پای نون وسط میاد ؟
نکنه فسیل شدیم و
بوی حلوامون میاد ؟
آخه ما یه جور دیگه فکر می کنیم
آخه ما کنار قرآن
توی جا نمازمون
یه دونه کتابچه هست
که قشنگ چشمامون و تر می کنیم
پای سجاده میشینیم
شعرای کهنش و از بر می کنیم
*** پ . ن ***
برای چندمین بار بود که این نصیحت رو میشنیدم که دوره زمونه شعر کلاسیک گذشته و تازه علاوه بر این اگه بخوام تو همین قالب ها هم شعر بگم و بهتر اینه که از لغات امروزی و محاوره ای استفاده کنم وقتم رو تلف نکنم و من هم شعری بگم که عامه پسند باشه .
سه تا نکته هست که لازم دونستم بگم تا خدای نکرده سوء تفاهمی پیش نیاد :
اولاً توی این شعری که به درخواست یک سری از دوستان نصیحت گر نوشتم اگه جایی به شعر نو بد و بیراه گفته شده خدای نکرده منظور شعر نو خودمون نیست .
ثانیاً اگه شعر از نظر تخصصی مشکلی داره به بزرگی خودتون ببخشید چون این اولین تجربه بود .
ثالثاً فکر می کنم زبان کلاسیک برای غزل و بیان حرفش مناسب تره ( که البته این یه نظر شخصیه )
در آخر هم خدمت این عزیزان نصیحت گر باید عرض کنم که همیشه نمیشه گفت چون اکثریت اینجوری می پسنده پس ما هم باید خودمون رو بی خیال شیم . من یکی واسه دل خودم شعر می گم ( اگه بشه بهشون شعر گفت ) پس اگه دلم یه روزی نظرش عوض شد بنده هم در خدمتگذاری حاضرم . مخلص اکثریت هم هستیم به شرطی که بذارن ما تو حال خودمون باشیم .
یا حق
جمله عالم را بگشتی بهر دوست
من بگویم ، این عبث کار از چه روست ؟
دوست را در خویشتن کنکاش کن
خودشناسی کن که این فعلی نکوست
هرکه را بینی در این عالم ، تو نیک
بهر شهد و شربتی ، جام و سبوست
گر تو جام خویشتن را یافتی
وانهی این استخوان و مو و پوست
چون تو را از نی ستان (ney setan) ببریده اند
آن گذشته است و دگر ، گاه رفوست
نکته ای گویم ، تو را کافی بود
خود بجو ، کین گام اول سوی اوست
** پ . ن **
نوشته عزیزی رو خوندم که می خواست تمام دنیا رو بدنبال یه دوست که درکش کنه بگرده . این شعر رو واسه ایشون گفتم . امیدوارم منظورم رو متوجه بشه .