
این روزها بازار نامه نوشتن به اساتید داغه داغه
یکی توی برگه امتحانی به استادش نامه می نویسه یکی که خیلی زحمت کشیده و شماره موبایل استاد رو گیر آورده نامه اش رو بصورت اس . ام . اس واسه استادش می فرسته و یکی هم نامه رو با مخلفات می گذاره توی پاکت نامه و در خونه به استاد تحویل می ده . البته سوء تفاهم نشه هنوز هم هستند اساتیدی که شرافت استادی رو حفظ کردند .
اما نامه ای که من می خوام به استادم بنویسم با تمام این نامه ها متفاوته .
چون این نامه نه برای گرفتن نمره پاسی و نه واسه جلوگیری از حذف درس چون استاد من دیگه زنده نیست گرچه شاید بشه به عنوان زنده ترین استاد تاریخ ایران ازش نام برد .
باز هم در آستانه 29 خرداد قرار داریم و یک سال به سالهایی که شریعتی در بین ما نیست اضافه میشه . کسی که تا زمانی که زنده بود مظلوم واقع شد و از طرف جریان مرتجع دینی و هم از طرف جریان روشنفکری مورد اتهام قرار گرفت .
اما بالاخره کسی نتونست ثابت کنه که علی شریعتی ، علی اللهی بود یا مروج سنی گری . چون هیچ کدوم نبود . بالاخره کسی نتونست با جرأت بگه شریعتی موافق دموکراسی بود یا مخالفش حتی اشخاصی مثل دکتر صادق زیبا کلام هم که سعی کردند شریعتی رو مخالف دموکراسی نشون بدن نتونستند حداقل خودشون رو کاملاً قانع کنند . هرچند خیلی ها می دونند که دکتر زیبا کلام چرا توی سمینار بزرگداشت شریعتی در دانشگاه مشهد با لحنی منتقدانه نسبت به شریعتی سخن گفت و او را به مخالفت با دموکراسی محکوم کرد و بعد هم کتابی در این باره نوشت . به عقیده من این رفتار برگرفته از شخصیت دکتر زیبا کلام بوده که همیشه دوستدار این هستند که نظری بر خلاف نظر سایرین داشته باشند و هم اینکه این روزها چه هم مسیر شریعتی باشی چه در مقابلش مورد توجه قرار می گیری .
درباره شریعتی نوشتن و از چنین انسان بزرگی صحبت کردن کار بسیار سخت و دشواریست اما قصدم این نیست که به تحلیل و یا تفسیر گفته ها یا نوشته های ایشون بپردازم که خیلی ها این مسیر رو رفتند ، بلکه این متن بیشتر حرف دل یه شاگرد کوچک به یک استاد بزرگه .
استادی که در نبودش میبینیم خیلی دوست داشتنی و عزیز شده . هم برای جریان روشنفکری و هم برای جریان دینی . علتش خیلی دور از ذهن نیست خوب وقتی کسی نباشه که نوشته ها و گفته های خودش رو تفسیر کنه دیگران به هر شکلی که بخوان تفاسیر و تعاریف خودشون رو از گفته ها و نوشته های او به خورد مردم می دن . کما اینکه در نمایشگاه کتاب نویسنده های زیادی رو می تونستید پیدا کنید که درباره شریعتی و افکارش نوشته بودند . تقریباً هر دو غرفه در میون فرق نمی کرد چه انتشاراتی باشه ، یه کتاب راجع به شریعتی داشت . خودمونی تر بخوام بگم این میشه (( یه دگراندیش خوب ، یه دگراندیش مرده است )) .
همیشه بهترین و کم هزینه ترین راه برای خراب کردن آدم های بزرگ استفاده از خودشون در برابر خودشون بوده و هست . حالا هم می بینیم که چطور شریعتی امروز در برابر شریعتی دیروز قرار گرفته و مسیری کاملاً متفاوت از مسیر اون رو دنبال می کنه .
دیگه تقیه به معنی تقیه ای که علی شریعتی در حسینه ارشاد فریاد می زد نیست و شده همون (( حق نشاید گفت مگر زیر لحاف )) . دیگه شفاعت همون شفاعتی که شریعتی حتی به خاک هم نسبت می داد نیست و از این دست زیاده و گفتنش هم اگر نمک بر زخم نباشه ، مرهمی بر هیچ زخمی نیست .
به تو نامه می نویسم ای استاد که بزرگترین معلم زندگیم بودی . که تو را با هبوطت شناختم همان هنگامی که در حال هبوط بودم . نه نوشته تو را عامل هبوط خویش می دانم و نه هبوط خویش را سببی برای لذت بردن و فهم نوشته ات ، که زیبایی های بی حد کویرییاتت بر هیچ کس پوشیده نیست . و هیچ جدایی هم بین این دو حس نمی کنم که همزمانی این دو با هم مبارک ترین اتفاق زندگیم بود .
از تو با تو سخن می گویم از آن رو که تنها تو را مخاطب این نامه می دانم و شاید عده ای از همدردانم ، که هرکس شریعتی خویش را دارد و در این داشتن هر کس مدعی که تو را بیشتر و بهتر از دیگران دریافته است .
دیدن علی شریعتی ساختگی امروز در مقابل تو بسیار غم انگیز و دردناک است . طرفداران شریعتی امروز نیز صفی در برابر صف مجاهدین و طرفداران دیروزت بنظر می رسند . طرفدارانی که در محافل و تجمعاتشان به دنبال یافتن زیبا ترین جمله تو هستند و درباره تأثیر گذارترین کتابت از هم نظر سنجی می کنند . بدنبال این هستند که بدانند اگر امروز زنده بودی چه می کردی . با جرأت به این دسته مدعیان می گویم اگر شریعتی امروز زنده بود یقیناً کاری که شما می کنید را نمی کرد و از دیدن رفتار شما روزی هزار بار آرزوی مرگ می کرد .
متأسفم که از جملات رک و بی پروایی استفاده می کنم اما برای بیان حقیقت واژه مناسب تری نیافتم که برای بیان بدی ها کلمات زیبا نا کارآمدند . علی شریعتی را هم در عزا سر می برند هم در عروسی .
همه جملاتشان را با جملات تو تزئین می کنند و بادی به غبغب می اندازند که ما هم از پیشتازان روشنفکری هستیم . عکس تو را به دیوارها زده اند در مقابل چشمان عکست که بیدار ترین و حقیقت بین ترین چشمها را می ماند به هر کاری دست می زنند .
افکاری کاملاً متفاوت و گاه متناقض با افکارت را با سخنانت اثبات می کنند . عثمان وار زندگی می کنند و از ابوذر دم می زنند .
دیگر کسی بیاد نمی آورد معلم چه می گفت .
معلم می گفت : ایمان اعجاز می کند . ایمان به انسانی عادی ، قدرتی ماورایی ، ملکوتی و خدایی می بخشد .
مرتجع می گفت : آری ، یعنی تسلیم و پذیرش ظلم ، فاجعه ، جنایت .
معلم می گفت : این صبر زرد است ، صبر زرد نام زهری است که اسهال می آورد و ماده ایست که برای رنگ کردن بکار می رود ، آن هم رنگ زرد ، این صبر زرد است . صبر اسلام صبر سرخ است . صبر اسلام صبر سرخ شکلی از شهادت است ، که یک زنده ای بتواند شهید باشد .
دیگر کسی تعریفت از شهادت را بخاطر ندارد چون نخواستند کسی بخاطر بیاورد .
معلم می گفت : شهادت در اسلام ، خود یک اصل است .یک حکم است . مستقل ، در کنار جهاد . هنگامی که جبه حق ، خلع سلاح شده است ، هنگامی که دشمن سلطه مطلق یافته است ، حق پرستان بی دفاع مانده اند ، انسانهای تنها و مسلمان ،نمی توانند تسلیم شوند - چه اسلام تنها تسلیم در برابر خداوند است - و نمی توانند بجنگند ، زیرا سلاح ندارند . راه سومی را بر می گزینند و آن : مرگ را همچون سلاحی بدست گرفتن و بر سر خصم کوفتن . این فلسفه شهادت است . شهادت آشکار کردن حقایقیست که پنهان می کنند و پوشیده و انکار و شهید با مرگ خویش ، پرده این فریب را بر چهره دژخیم می درد که شهادت دعوتی است به همه نسلها در همه عصرها که اگر می توانی بمیران : (( جهاد )) و اگر نمیتوانی ، بمیر : (( شهادت )) شهید با مرگ خویش رسالتی را انجام می دهد که مجاهد با میراندن دشمن و شهادت رسالت حق پرستان در عصر نتوانستن ها است .
امروز دیگر دختران وظیفه زینب بودن خویش را فراموش کرده اند و پسران یزید بودن را بر حسین بودن ترجیح داده اند .
دیگر کسی صدای سوتکی که کوزه گر (شاید پوران شریعت رضوی و خانواده عزیزت ) از خاک گلویت ساخت را نمی شنود و صدای سوت از سوتک فرمانده پادگان و چکمه سربازان در گوش ها پیچیده .
دیگر شاگردانی چون حسن و محبوبه نخواهی داشت که پس از شهادتشان تنها ماندی و شاهد همه ادعا هایت را از دست دادی هرچند دیگر شرمگین بودن نیستی و این شرمگینی بر دوش من سنگینی می کند و برای این بودن خویش سوگوارم .
که دیگر انسانیتی در خود حس نمی کنم ، چه به گفته تو : انسان ماندن سخت دشوار است و هر روز جهادی باید تا انسان ماند و هر روز جهادی نمی توان .
جملاتت را یاد آوری می کنم و بجای آنکه مرهمی بر زخمهایم باشند ، سر از این زخمهای کهنه بر می دارند .
احساس می کنم حرفهای من هم مرهمی بر زخمهای تو نیست که تیری بر قلب بزرگ توست . قلبی که برای اسلام و ایران می تپید و نام و نانی از هیچکدام طلب نمی کرد .
اگر دیروز از اسلام در مقابل مارکسیست دفاع می کردی امروز کار بسیار دشوار تری بر دوش شاگردان توست که امروز باید از اسلام در برابر اسلام دفاع کرد . اگر دیروز از ایران در برابر بیگانه دفاع می کردی امروز ایران را باید از دست ایرانی در امان نگاه داشت .
کاش بجای تو افکارت را کنکاش می کردند و آنها را دنبال می کردند و خود به نتیجه ای درخور حال و روز خود می رسیدند .
در سالگرد رسیدن تو به آرزوی دیرینه ات جشن بر پا خواهم کرد . که تمام عمر خود را صرف انجام وظیفه زینبی خویش کردی و اکنون در کنار زینب (س) آرمیده ای .
از تو سپاسگذارم که اندیشیدن را به من آموختی نه اندیشه را .
يکي از پست هاي وبلاگ شیدا رو مي خوندم که راجع به مرگ و شهر دروغين ابديت بود .
راستش تو اين شهر واقعي غير ابدي خودمون اينقدر اين مسائل عادي شده که ديگه کسي با شنيدن اين خبرها دلش به درد نمياد .
يه زماني وقتي مي خواستن خبر مرگ کسي رو به ديگران بدن کلي مقدمه چيني بايد مي کردن تازه همه کس حاضر به انجام اين کار نبود .
اما اين روزا ديگه دادن اينجور خبرها نه تنها کار دشواري نيست بلکه با برخورد خيلي عادي مخاطب مواجه ميشه .
چون ديگه مردم عادت کردن . اصلاً اگه يه روز از مرگ و مير خبري نشنون روزشون ، شب نميشه .
آخه ميدونيد چند ساله که ما هر روز روزي چندين بار خبر مرگ مي شنويم . ماشاالله شايد بشه گفت تنها خبري هم که دقيق و کامل مي شنويم همين خبرهاست .
امروز 13 نفر و نيم توي فلسطين کشته شدن و 83 نفر و بيست و پنج صدم هم زخمي شدن . تازه سوژه ها هم که يکي ، دوتا نيست . يه روز بوسني بود يه روز لبنان يه روز افغانستان حالا هم عراق .
جديداً هم که چون مردم قلبهاشون سنگي شده و براي به رحم آوردن اين قلبها نياز به شقاوت بيشتري هست ، مجبوريم تصوير اين کشت و کشتارها رو ببينيم .
مثلاً همين مسأله (( هدي )) دختري که پدر و مادر و برادرش ، توي ساحل مورد اثابت گلوله توپ ناو اسرائيلي قرار گرفتن . تو اين مدت چند بار توي اخبار شنيديد و ديديد ؟
زماني که حرکات مصنوعي اين دختر رو کنار جنازه خانوادش مي بينم دوست دارم فيلم بردار و کارگردان اين صحنه رو جلوي خودم ببينم و ازشون بپرسم چطور حاضر شدن واسه اينکه به اعتقاد خودشون يه صحنه دلخراش فيلمبرداري کنن اين دختر رو وادار کنن که اون حرکات مصنوعي رو کنار جنازه خانوادش انجام بده ؟
چرا مردم ما بجاي شنيدن خبرهاي شيرين و خوشايند هر روز بايد مخاطب اينجور خبرها باشن ؟
شايد واسه همينه که رنگ عشق مردممون هم مشکي شده
توي فلسطين ظلم ميشه ؟ قبول . توي عراق بدبختي زياده ؟ قبول . اما مگه توي مملکت خودمون بدبختي کم هست ؟
چرا از هدي هاي ايراني گزارشي تهيه نميشه ؟
زماني که کمک هاي چند ده ميليون دلاري به فلسطين ميشه چرا از مردم سيستان و بلوچستان صحبتي به ميون نمياد ؟
فلسطين در حال جنگه ، توي کشور ما که به لطف خدا صلح برقراره پس اونجا ديدن کشت و کشتار دور از ذهن نيست ولي توي کشور ما حادثه اي مثل حادثه جاده بم اتفاق مي افته و کک کسي هم نمي گزه .
اونجا هم خانواده يک بچه رو جلو چشمش کشتن اما چي شد ؟ چند بار ازش صحبتي به ميون اومد ؟
توي نشست انجمن بين المللي قلم که در برلين با حضور 450 نماينده از 80 کشور دنيا برگزار شده بود در پايان کار انجمن قطعنامه اي صادر شد مبني بر درخواست آزادي نويسنده ها و روزنامه نگاران ايراني از زندان در اين قطعنامه بطور خاص به آزادي دکتر رامين جهانبگلو اشاره شده بود . جالبه بدونيد اين قطعنامه رو همه امضا کردن بجز نويسنده فلسطيني .
شايد کسي دلش به حال هدي هم نميسوزه و مسئله همين بده بستون ها ست .
آنان که نظر سوی رطب بر بستند
باده از یاد ببردند و سبو بشکستند
ندانستند ، رطب در مستی باده بدیدند
از آن خمر رطب بود سبویی که شکستند
که گر باده فراموش بشد یاران را
از سر بوالهوسی جام و سبو بشکستند
آنان که از جام می صد ساله خوردند
تا که خود کور ندیدند نگفنتد که مستند
که نابینا کشی در کوی مستان
بود از بهر آن قومی که پستند
یادگاری بسرودن وز پسش آسودن
کار مستانیست که قلم در دستند
هر بدی با چشم کور از مستی بدیدند
خاموش نماندند و ز پا ننشستند
مصلحت ها ندیدند و حقیقت گفتند
شعر خود را این چنین آراستند
یادگاری حبیب و شاعرانی
که فراری از عمل ، بی پا و دستند
هیچ چیزی نباشد
که جز یاوه نگفتند و دفترشان ببستند
یه روز تو یه شهر بندری یه اتفاق عجیب افتاد
چندتا دیوونه تو این شهر بودن که ادعا کردن ما دیگه نمی تونیم با بقیه مردم تو این شهر زندگی کنیم
خوب بعد از مدت زیادی که توی شهر درگیری به وجود اومد و کلی از مردم متضرر شدن و خون کلی بی گناه ریخته شد قرار بر این شد که توی شهر رأی گیری کنن ببینن چجوری باید این مسأله رو حل کرد . آخه مردم این شهر چه دیوونه و چه عاقل ، چه اونایی که دیوونه بودن و خودشون رو عاقل نشون می دادن و از همه مهمتر حتی روشنفکرها هم طرفدار دموکراسی و احترام به نظر اکثریت بودن البته این میون بودن کسانی که ساز مخالف می زدن و ادعای روشنفکری و دگر اندیشی داشتند اما خوب بهتره راجعبه اونها بیشتر توضیح ندم چون ممکنه ذهن شما رو منحرف کنن چون با کشورهای بیگانه ارتباطات عجیب و غریبی داشتن و معلوم بود یه ریگی تو کفششون هست اصلاً ولشون کنید بابا تعدادشون از اکثریت کمتر بود پس اصلاً اهمیتی ندارن و تازه توی رأی گیری هم شرکت نکردن خدا رو شکر . .
خلاصه بعد از رأی گیری مشخص شد که راه حل این مشکل اینه که با کشتی مسافربری که هفته ای یکبار به این شهر میومد و تنها راه ارتباط بین مردم این شهر با مردم شهر اون ور آب بود این دیوونه ها رو ببرن و وسط راه توی یه جزیره خالی از سکنه پیاده کنن تا اونجا واسه خودشون زندگی کنن
خوب از اونجایی که این تصمیمی بود که اکثریت گرفته بود همه قبول کردن و قرار شد اجرا بشه
روز موعود فرا رسید و کشتی در بندر پهلو گرفت وقتی خبر این تصمیم مردم به گوش کارکنان کشتی رسید همه متعجب شدن آخه همه کارکنان کشتی از مردم اون دست آب بودن و همچین تصمیمی واسشون قابل هضم نبود که یه جایی بخوان واسه چندتا دیوونه تصمیم بگیرن و رفراندوم تشکیل بدن و تازه خود دیوونه ها هم حق رأی داشته باشن
واسه همین کاپیتان کشتی به عنوان مقام ارشد کشتی رفت تا با شهردار شهر صحبت کنه و اون رو از اجرای این تصمیم منصرف کنه اما گوش شهردار خریدار این حرفها نبود و در جواب فقط یه جمله داشت و اون هم این بود : (( حق با اکثریت است ))
اما از مردم این شهر هیچ کس توجه نمی کرد که خیلی ها چون تو ایم مدت از وجود دیوونه ها متضرر شدن همچین نظری دادن یه عده واسه اینکه بعداً به این جزیره جنس و کالا ببرن و بفروشن و کار و کاسبی بهم بزنن نظرشون موافق بوده تازه بودن کسانی هم که سواد رأی دادن نداشتن و کسی هم آخر نفهمید رأی اونا چی بود البته از همه مهمتر رأی خود دیوونه ها هم بود که معلوم نبود چرا با این تبعید موافقن ؟ بنظر شما چرا مردم رو از شهر بیرون نکردن ؟ چرا حاضر شدن خودشون از شهر بیرون برن ؟
خلاصه کاپیتان کشتی هم به یه سری قوانین بین المللی پایبند بود و چون بین مردم شهر این ور آب و اون ور آب تفاهم نامه ای راجعبه این حمل و نقل مسافر امضا شده بود ، مجبور شد تصمیم مردم شهر این ور آب رو اجرا کنه
خوب صبح روز حرکت صدتا دیوونه ی خوشحال توی اسکله بندر بود . اما مسافرهای عادی این کشتی از همیشه کمتر بود شاید دلیلش هم این بود که خیلی ها می گفتن ما تازه داریم از این دیوونه ها راحت می شیم این هفته هم تو شهر می مونیم و جشن می گیریم ، هفته دیگه با خیال راحت با کشتی میریم .
به هر حال همه سوار شدن . مسافرهای عادی با کارکنان کشتی تعدادشون به نود و نه نفر رسید . حتماً یه حدسایی می زنید خوب پس ادامه رو بخونید ببینید حدستون تا چه حد درست بوده .
سر و صدای شدیدی توی کشتی بلند شده بود البته فقط از طرف دیوونه ها بود چون کارکنان کشتی اصلاً با دیوونه ها دهن به دهن نمی شدن و مردم شهر این ور آب هم که مردمی بودند متمدن و اهل گفتگو و اصلاً صداشون بالا نمی رفت و راه حل همه مشکلات رو رأی گیری می دیدند .
خوب بالاخره مشخص شد که دیوونه ها چی می خوان . اونا می خواستن کشتی رو سوراخ کنن و از اونجایی که تعدادشون از نصف به اضافه یک افراد توی کشتی بیشتر بود رأی اونها رأی غالب بود و هیچ کس از مردم شهر این ور آب اعتراضی نداشتن چون می دیدن دیوونه ها واقعاً در اکثریت هستند تازه جالب اینجاست که بعضی از کارکنان کشتی هم که اعتراض کردند به دست دیوونه ها و به کمک مردم شهر این ور آب به دریا انداخته شدن تا کسی سد راه پیشرفت دموکراسی نشه
پس مشخص شد چرا دیوونه ها حاضر به تبعید شدن آخه از این طریق تونستن مردم رو متقاعد کنن که به این راه حل رأی بدن تا از شر دیوونه ها خلاص بشن و خوب دیوونه ها هم از این طریق به اهدافشون می رسیدن .
هدف اصلی اون ها قطع کردن ارتباط مردم شهر این ور آب با مردم شهر اون ور آب بود و با غرق کردن کشتی به هدفشون می رسیدن
حالا فکر می کنید چی میشه ؟
لطف کنید و ادامه داستان رو حدس بزنید تا بعد من بگم چی می شه
فعلاً راجعبه همین نظر بدید تا بعد باقیش رو بگم
منم همچین عقل درست حسابی ندارم ها بجای دیوونه ها خوب می تونم تصمیم بگیرم
بعد از مدتها بلاخره توي شهر هرت(hert) قرار شد که يه تأتر خوب اجرا بشه
خيلي خوشحال بودم که اين تأتر رو به همراه دوستان مي بينم و بعد مي تونم همراه اونا در موردش صحبت کنم و از نظر اونها هم استفاده کنم
استقبال واقعاً ناچيز بود
فکر نمي کردم توي اهواز تأتر اينقدر مظلوم باشه
با توجه به اينکه حدود يه هفته قبل يه کنسرت موسيقي غير حرفه اي از بچه هاي اهواز رو ديده بودم که البته وسطاي اجرا هم از سالن رفته بودم بيرون
و قيمت بليط هم 3000 تومن بود فکر مي کردم از اجراي تأتري در سطح کاري بالا و با قيمت بليط 500 تومن استقبال وحشتناکي بشه
بگذريم ميخوام اين رو بگم که از يه کنسرت در اون سطح به چه شکلي استقبال شد و متأسفانه از يه اجراي تأتر در اون سطح بالا به چه شکلي استقبال شد
واقعاً شايد اين نشون دهنده سليقه مردم باشه
شايد خيلي ها دوست ندارند وقتشون رو واسه يه تأتر هدر بدن اونم تأتري که لازم باشه درش تأمل کرد و بهش فکر کرد و بهتر مي دونن 2 ساعت بشينن تو يه سالن و موزيک گوش کنن و کف بزنن و يه قري به کمر بدن
وقتي شنيدم نمايشنامه بر اساس (( دستهاي آلوده )) اثر ژان پل سارتر نوشته شده گمان مي کردم بليط گيرم نمي ياد اما واقعيت چيز ديگه اي بود
خلاصه اجرا رو ديدم و بر خلاف اون کنسرت که همون يک بار شنيدنش رو هم نتونستم تحمل کنم ، با هومن قرار گذاشتم که يه بار ديگه اجرا رو ببينيم و اين دفعه دقيق تر از دفعه قبل
خوشبختانه با من هم عقيده بود و آخرين اجرا رو که روز 12 خرداد بود انتخاب کرديم
اما اين دفعه حال و هوا کاملاً فرق مي کرد
جمعيت بيشتري به سالن اومده بود و من خوش خيال تو اين فکر بودم که چه اشتباهي کردم بار اول راجعبه ملت شهيد پرور اهواز اونجوري قضاوت کردم
اما چشمتون روز بد نبينه با شروع شدن اجرا فهميدم نه تنها قضاوت اولين بارم اشتباه نبوده بلکه از خيلي مسائل به سادگي رد شدم و بي توجه بودم
اين جمعيت زياد رو به چند دسته مي شد تقسيم کرد :
دسته اول خانواده بازيگران بودند
دسته دوم کسايي بودن که با موهاي بلند گاهاً محاسن فراوان و خوب قاعداتاً کيف روي شونه و صد البته کلاه فرانسوي که حتي موقع اجرا توي گرماي سالن هم از سر برداشته نشد و جالب اينجا بود که آخر اجرا به نشانه احترام از جا بلند شدن اما يادشون نبود که کلاهاشون رو بردارن
دسته سوم اونايي بودن که بليط مجاني دستشون رسيده بود و طبق اصل (( مفت باشه ، کوفت باشه )) قدم رنجه فرموده بودند و تشريف آورده بودن و بر همه واضح و مبرهن است که اين دسته چه رفتاري مي تونن توي سالن داشته باشن
دسته چهارم ذوج نماهايي بودن که توي سينما رديف اول مي شينن و توي تأتر از اونجايي که بازيگرها بر خلاف بازيگر سينما مي تونن تماشاچي رو ببينن قاعدتاً رديف آخر مي شينن
دسته پنجم اونايي بودن که پشت سر ما نشسته بودن و يا با موبايلشون صحبت مي کردن يا به تفسير و نقد في البداهه اجرا مشغول بودن
يه دسته ششم هست که اگه نگم تو دلم مي مونه اين دسته شامل يه خانم ميشه که بچه شيرخوارش رو آورده بود تا از اين سن کم با تأتر انس بگيره که البته بچه ظاهراً موافق اين عقيده مادرش نبود و به نشونه اعتراض ونگ ونگ مي کرد
دسته آخر هم من و هومن بوديم و چند تا بد بخت بيچاره ديگه
از دسته بندي ها که بگذريم نوبت مي رسه به ماجراهاي بعد از تمام شدن اجرا
آقاي برومند بازيگر نقش (( هوده رر )) که از بازيش هم خيلي لذت برده بودم دست يه خانم مسن رو گرفته بود و از سالن بيرون اومد که بعد فهميدم مادر عزيزشون بوده و غرور و شعف رو توي نگاه ايشون به پسر هنرمندش ميشد ديد
از اونجايي که مي خواستم اين متن رو با اسم موتور هوده رر بنويسم لازم دونسته بودم از آقاي برومند اجازه بگيرم واسه همين منتظر ايشون ايستاده بودم . بعد از بدرقه مادرشون دوباره به حياط تالار آفتاب برگشت و با کلاه کاسکتي که توي دستش بود سمت ما اومد و خيلي صميمي و گرم از ما استقبال کرد و بعد از صحبت کوتاهي که با هم داشتيم به کمک ساير افراد گروه رفت تا وسايل رو جمع کنن
بعد از اتمام کار هم با موتو گازي بدون پلاکش تالار رو ترک کرد که ناخودآگاه تصوير محمدرضا گلزار رو توي ذهنم ديدم زماني که داره سوار اتومبيل آخرين مدلش ميشه
برومندها تو اين شهر کم اند اما هوده رر ها خيلي زيادن
مواظب باشيم دستهامون آلوده نشه