تبليغاتX
گله های شب فراق
 

بده ساقی شرابی نو که از غیب آگهم سازد

از این دنیای رنگارنگ به آنی غافلم سازد

به دل داغی کهن دارم به نقش نام زیبایت

بر این دیرینه زخم دل به جرعه ، مرهمی سازد

دو گوش تن به شنوایی ز کار افتد به یک لحظه

به شنوایی گوش دل ، ز مستی نغمه ای سازد

جهانم پیش رو تار است به مستی تیره گونش بیش

جلای بی کران آسمانت را به چشمم نیلگون سازد

شرابی کز پس خوردن وصالم آرزو باشد

شرابی کز سر تندی جهانم زیر و رو سازد

که جز در محفل جانان حرامم شد می و مطرب

بده جامی ، بزن چنگی که درد از دل جدا سازد

شراب کهنه دنیا به ناز و غمزه ات گم شد

شرابی تازه ام میده ، نهان ها را عیان سازد

شرابی ، شربتی شفاف و شورافکن

که از شش خط گذشتم من ، اسیر هفتمم سازد

باز هم مغرور گشتم ای خدا من را ببخش

ای کجا روزی غرورم این سرم بر باد سازد

به درد (dord) خسروان ناز کردار چشم می دوزی حبیب ؟

باش تا زین بی حیایی آگهت سازد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

عذابم می دهی بی آنکه جرمم را بدانم

مگر قولم ندادی که ببخشایی گناهم؟

من ار در بندگی کردم خطایی ، امیدم این بده

چون تو خدایی، پس بپوشانی خطایم

در این پیمان عبد و بندگی تا کی تو خواهی؟

بگیری دستم و رانی به پایم

مگر معبود را با عبد بازیست؟

که هر دم ملعبی سازی جهانم

نازها می کنی و خواهی عیارم را بسنجی

مر نمی دانی که نازت را خریدارم به جانم؟

تو خود را عالم ننوشته و ناگفته می خوانی خدایا

ای عجب غافل از اینی ، که دلم را زیر پایت می گذارم

وعده دیدار دادی و دلم را خوش نمودی

باز هم مکرت صحیح افتاد و غمگین شد جهانم

باز هم خوانیم اگر بر درگهت، ای خالقا

بی تأمل می پذیرم زانکه مجنون وصالم

گر تو می خوانی و می رانی مرا این را بدان

راندنت هم ، نغمه ای باشد برای خواندنم

زیرکی کردی و عاشق پیشه ام کردی تو نیک

حال نوبت با من است تا عاشقی را نیک بنمایم

هرچه گفتم ، ای خدا ، درد دلی بود

چون ندیدم محرمی ، درد دلم اینجا گشودم

ار نه میدانم که خود نیز نیک می دانی خدایا

مؤمنم بر اینکه ، می بخشایی گناهم

مردم بازار گویند ، کفر می گویی حبیب

ای خوشا کفری که تسکین میدهد این دردهایم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

سلام
ممکنه شروع نکرده ، دیگه نتونم ادامه بدم
نه اینکه نخوام
شاید فرصتی باقی نمونده باشه
واسه همین بهتر دونستم بیام و از همه حلالیت بطلبم
امیدوارم این بار دیگه واقعی باشه
حتماً دیدید ، زمانی که یه چیزی رو دوست داری و از کسی اون رو می خوای
برای اینکه علاقت رو بسنجه سعی می کنه چند بار امتحانت کنه
ببینه چقدر ثابت قدمی
حالا هم حال من اینجوریه
یه چیزی از خدام می خوام
اونم که ماشاءالله همش ناز و منم چاره ای جز ابراز نیاز ندارم
امیدوارم این بار دیگه امتحان نباشه و واقعیت داشته باشه و به آرزوم برسم
ان شاء الله
وگرنه بازم مزاحمتون میشم
فردا شراب کوثر و حور از برای ماست
و امروز نیز ساقی مهروی و جام می

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 


شب - تاریک تاریک
خصوصیت زیبای شب همینه
توی تاریکی چیزهای کوچک دیده نمیشه
باید بزرگ بود تا توی تاریکی دیده شد
توی تاریکی نور نیست
واسه همینه که شبا بیشتر به یاد اون نور می افتیم
نوری که شاید در روز با نور کم سو خورشید خودمون رو قانع می کنیم که دنبالش نگردیم
شب ساکت
واسه همین هر صدای کمی هم به گوش میرسه
صداهایی که قیل و قال روز اجازه شنیدنشون رو بهمون نمیده
امشب  مثل خیلی شبای دیگه بازم بی خوابم
و مثل اکثر این شبها از این مسأله خوشحالم
چون مثل اینکه امشب میهمان یه جشنم
جشن زیبایی که در آسمان برپاست
نورافشانی و غرش آسمان این حس زیبا را القا می کند
شب - چه زمان مناسبی برای میهمانی
ناگهان به یاد میهمانی های خودمان می افتم
همیشه دغدغه اینکه کی رو دعوت کنیم - کی رو دعوت نکنیم
اما آسمانیان سخاوتمندانه امکان حضور در این میهمانی را به همه داده اند
انتخاب با خود ماست
خواب شب یا میهمانی آسمانی
آنکه خواب شب را انتخاب می کند نیز از این میهمانی با شکوه بی نسیب نمی گذارند
فردایی به طراوت بهار با تازگی و بوی خوش سبزه های نم دار را  به او هدیه می دهند
اما چه می داند که این تازگی و طراوت از کجا آمده
و آنکه دعوت آسمان را استجابت کند و در این میهمانی شرکت کند
صدای آسمان را می شنود که هر از چند گاهی که دلش از رازداری اهل آسمان لبریز می شود - نعره ای بر می آورد و
این ناتوانی خویش را به زبان می آورد
صاعقه هایی از سمت خویش به سوی زمین میفرستد که دستی را می ماند
دستی که زمین و زمینیان را دعوت می کند تا آسمان را در این رازداری یاری دهند
اما دستش را به سرعت بالا می کشد و ترس از نا محرمی زمینیان در شنیدن این رازها حراسی در دلش بوجود می آورد
در این نا امیدیست که اشکش جاری میشود و بر سر زمینیان می ریزد
آسمان ما را به شنیدن این رازها دعوت می کند
افسوس که زیبایی های شب را فراموش کرده ایم و از اعمال شب تنها خوابش را به یاد داریم
هر از گاهی نسیمی بهاری با بوی مطبوع باران از پنجره روبرویم به داخل اتاق می آید و
بر صورتم دستی می کشد تا حوس خواب به سرم نزند
چه آرامش زیبایی دارم امشب
اما مدتیست هر وقت احساس آرامش می کنم - به سرعت ترس خودش را به من نزدیک میکند
هر وقت احساس آرامش میکنم ناگهان ترس از اینکه این آرامش را چیزی خراب کند به سرعت به سراغم می آید
حتی زمانی که در آرامشی این چنین آسمانی و روحانی سیر می کنم
ترس از توطءه نیروهای اهریمنی برای بر هم زدن این آرامش راحتم نمی گذارد
اما این ترس هرگز مانعی بر سر راهم نخواهد شد
همیشه به دنبال آرامش خواهم گشت
تا به آرامش ابدی دست پیدا کنم
چگونه آسمان و زیبایی هایش را فراموش کنم وقتی درختان روبرویم را میبینم
که در رسیدن به آسمان با هم رقابت می کنند
جانوران را میبینم که به پرندگان حسادت می ورزند
چرا که پرندگان قادر به پروازدر آسمانند
پرندگان را می بینم که هر کدامشان بیشتر اوج می گیرند بر سایرین ارجحیت پیدا می کنند
من انسانم
مدعی اشرف مخلوقات
پس پیوند نا گسستنی خویش با آسمان شب را هرگز فراموش نخواهم کرد
هرگز
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

سلام
راستش دیشب بعد از مدتی که داشتم با خودم کلنجار می رفتم به این نتیجه رسیدم که :
خوب حالا که همه می تونن وبلاگ داشته باشن چرا من نداشته باشم ؟
و بعد هم در یک اقدام متحورانه وارد بلاگفا شدم و برای انتخاب اسم وبلاگ همون اول راه به مشکل برخوردم
ولی سریع راه حلی پیدا کردم تا بیشتر از این نخوام ذهنم رو مشغول پیدا کردن یه اسم کنم
چون به اندازه کافی مشغول هست
البته نا گفته نماند که این تنها دلیلی نبود که باعث شد به دیوان حضرت حافظ تفال بزنم
یه وقت خدای نکرده فکر نکنید واسه اینکه زحمت خودم رو کم کنم همه چی رو انداختم گردن لسان الغیب
ارادت خاص من نسبت به ایشون هم مزید بر علت بود
بگذریم
بالاخره ما هم صاحب وبلاگ شدیم
از اسمش هم خیلی راضیم
گله های شب فراق
مثل اینکه حضرت حافظ هم ارادت ما رو بی جواب نذاشته و بهترین جواب ممکن رو داده
از این به بعد قراره اینجا یه چیزایی بنویسم
نمیدونم چی
ولی گمان می کنم همین اسم (( گله )) واسش برازنده باشه
به هر حال همین اول یه توصیه کنم به اون کسایی که احیاناً می خوان اینجا سر بزنن
از همین الان بگم اگه دنبال یه سری نوشته هستید که توی یه قالب خاص بگنجه بهتره دور اینجا رو یه خط بکشید
البته رنگ خط به خودتون بستگی داره
می تونه به رنگ همین خطوط قرمزی باشه که این روزا زیاد راجعبشون میشنویم
یا هر رنگ دیگه ای که بهش علاقه دارید
به حر حال اینجا ممکن گاهی نوشته ها خیلی جدی باشه
گاهی حالت طنز به خودش بگیره
گاهی تلخ و گاهی تلخ تر باشه
البته از نوع شیرینش هم دوست دارم بنویسم اما دکترا میگن شیرینی واسه دندون خوب نیست

من هم چون نمی خوام به این زودی ها دندونام بریزن توی دهنم سعی می کنم توصیه های دکترها رو جدی بگیرم
خوب
گمان کنم واسه اول کار پرچونگی بدی نبود

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 2:49 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

حاشا که من به موسم گل ترک می کنم         

من لاف عقـــل میزنم ایــن کــار کی کنم؟

مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم       

در کــــــار چنگ و بربط و آواز نــــــــی کنم

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت                

یک چند نیز خدمت معشوق و مــی کنم

کی بود از زمانه وفا ؟ جام می بیار                  

تا من حکایت جــــــم و کــاووس کی کنم

از نامه سیاه نترسم که روز حشر                    

با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم

کو پیک صبح تا گله های شب فراق                 

با آن خجسته طالع فـــرخنده پــــی کنم

این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست        

روزی رخش ببینم و تســـــــلیم وی کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 2:36 قبل از ظهر  توسط حبیب  |