بر كدامين گونه ای حسین ؟ که بر هرگونه ای در تو می نگرم ، نظر خويش را كوتاه و به خطا مي يابم .
بر كدامين گونه اي حسين كه تمامي آداب را در هم مي شكني ؟
بر كدامين گونه اي حسين كه زمان نيز در برابر تو شكست خورده ؟
در ميان صحرايي و اثري از گرد و غبار بر تو نمي توان يافت . تازه تازه اي .
بر كدامين گونه اي كه فاتحان نبرد آنانند كه مي كشند و تو فاتح تمامي نبردهاي تاريخي كه كشته شده اي .
بر كدامين گونه اي حسين كه فرياد مي كشي و فريادت قرن ها را در گذر است ؟ ياري كننده اي كه تو در طلب آن هستي كيست و به چه كار مي خواني اش كه تمام تاريخ بشريت را عاشورا كرده ؟
گويي فرياد ياري طلبي خداست كه از دهان مبارك تو به گوش خلق مي رسد . يا لسان الله
تو بر كدامين گونه اي كه جاودانگي ات را نه از پياله اي آب حيات كه از تشنگي در كنار دريا داري .
تو كه خون و زبان و قرباني خدایی ، تو را مي خوانم كه خدا گونه اي حسين .
+
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط حبیب
|
اين كدامين بُعد است كه تو در آن از رگ گردن به من نزديك تري و من از تو دورترين ذراتم ؟
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط حبیب
|
آخه شما دیگه چرا ؟
بلا نسبت دوستای نزدیک هستید و انتظار می رفت یه ذره بهتر به نوشته نگاه کنید .
کسی به شعر نو و ترانه سرایان متعهد و دامبول و دیمبول دردمند توهین نکرده خوشبختانه .
من فقط یه غلطی کردم پرنده کوچک خوشبختی رو با همای سعادت مقایسه کردم و منظورم این بود که این یکی دردش با یه فِنچ هم درمان میشه و اون یکی اونقدر خودش رو در بدبختی می بینه و فاصله رو تا خوشبختی اونقدر زیاد ، که برای رسیدن به خوشبختی ، همای سعادت طلب می کنه .
درکش کار زیاد سختی نبود .
من چِم شده یا شما چِطونه ؟؟!!
در اینکه در ترانه های دوستان و همکاران جیگول ویگول هم درد هست و درمان از نیرویی ماورائی طلب میشه شکی نیست به هر حال پای خدا همیشه ، همه جا وسطه .
به قولی نخود هر آشه . اما اینکه چه کسی ، کجا ، کِی و چجوری آویزونش میشه هم نکته های مهمی هستن .
یکی وقتی می خنده و داره روده بُر میشه میگه وای خدا . یکی دیگه وقتی از گریه نفسش بند میاد اسم خدا رو به زبون میاره .
یکی پای سفره که میشینه قبل از اینکه چیزی بخوره اسم خدا رو میاره و اون یکی تا شکمش ورم نکنه و سیر نشه یاد خدا نمی افته .
یکی اول کار میگه الهی به امید تو ، یکی وقتی کارش تمام شد میگه خدا کمک کرد .
البته یه عده هم هستن که در حین انجام کار دائماً به یاد خدا هستن . مدام ذکر (ohhh my god ) بر لب جاری میسازند ، باشد که خداوند در زیر فشار یاریشان کند . (( تنها با یاد خدا دل ها آرام می گیرد ))
حالا اگه می خواید بیشتر گیر بدید دیگه عواقبش به گردن خودتون .
می تونید قبلش از رضا بپرسید .
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط حبیب
|
آخه کسی که غزل حافظ و سعدی می خونه رو چی به خوندن شعر نو و ترانه ؟
پرنده کوچک خوشبختی کجا و همای سعادت کجا ؟؟؟؟
اونی که درد بزرگتری داره ، دنبال درمان بزرگتر می گرده .
وای که چقدر درد داره ، آی که چقدر درد داره
دَمبول و دیمبولش کن ، این ور و اونورش کن
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط حبیب
|
انگار خدا هم تحریممون کرده !!
یه زمانی اینجا رو زمین سفارت داشت ( پیامبران ) بعدش که یه ذره نا امید تر شد انگار کنسول گری زد ( امامان ) اما الان دیگه بجز دفتر حفظ منافع ( ..... ) از چیزی خبری نیست .
تازه چون خدا رو نمی بینن ، فعلاً قرار شده منافع پیش خودشون باشه .
به هر حال ...
ببخشید آقای حفظ منافع ما منافع نما خوایم . ویزا کجا می دن ؟
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط حبیب
|
ما انگار توپ بسکتبال خدا شده ایم .
بر زمین می زند و ما به هر جان کندنی بالا می آییم و دوباره بر زمین می کوباندمان تا شاید در حلقه شیطان بیاندازدمان و در آمدنمان از حلقه را تماشا کند و امتیازی دیگر بگیرد و لذت ببرد از بازگشتمان و توپی که امتیاز آور است .
ای امان از پرتاب های ۳ امتیازی ...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط حبیب
|
تا که مست از شرر جام و صُراحی بودم
همچو نمام پي نقل گواهي بودم
آنچه گفتم نه ز دانايي اين نادان بود
فالگوش حرم عرش الهي بودم
پ . ن : خدا پشت و پناهتون باشه .
از تمام دوستانی که در این مدت همراهی کردند ، حتي اونايي كه نظراتشون بدجوري روي مخ مي رفت ، تشكر مي كنم .
شاد باشيد
در پناه خدا
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط حبیب
|
شیطان از هر راهی برای پیروزی استفاده می کند و خدا همچنان به فکر رعایت قواعد مبارزه سالم و جوانمردانه است .
+
نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط حبیب
|
گر چنگ زنم زین بیش
بر جنگ و نزاع خویش
از دست دهم خود را
در قصه این درویش
کین پیر به در مانده
خود می نگرد از خویش
سالک بنهادست او
خود می رود از او پیش
گفتند که این سالک
شاید بشد از او بیش
گفتم که چرا این بیش
حرمت ننهد بر ریش
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 2:47 قبل از ظهر  توسط حُر
|
دگر ابری ز رحمت می ، نبارد
عجب کین قصه را چون می نگارد
به راه راست می خواند ، پس آنگه
بسی شیطان ، در این ره می گمارد
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط حبیب
|